از همین ته مانده ها گفتم ...
قدری از سال و ماه گذشته
که دیگر خزر خیسم نمی کند و
گوش ماهی به حوالی ام راه کج نمی کند
تو : پس اب خزر هنوز ته چشم هات ماسیده ...
پس اب چشم های من چه کسی را خزر کرده ؟
چرا از خوابم که به تو می گویم
ماه کلافه می شود
و مهتاب را دست به سر می کند
تو : ببین ماه تاب نداشت ....
چرا گل های دامنم رنگی ازفلوکستین ندارند
تا تو که سر می گذاری
خرمن خرمن
خواب خدا و خزر و خورشید ببینی
چرا من اندازه خودم نمی شوم ؟
یا دستم به خودم نمی رسد
یا
باید دست خودم را بگیرم و راه بروم
بگذریم .......
برایم
یکی دو وجب جنگل
و چند خط خزر
بیاور
شاید
خرده ای خزرخیس شدم
و
جرعه ای جنگل گیر .
