چرا من به خودم پشت نمی کنم ؟ یک بار هم خزر خودش آمد روبه روی چشم هام نشست من هم روبه روی خودم بودم پرده تماشاخانه خیس شده بود پرنده ها آمدند منقارهاشان را در ماسه ها فرو بردند و من ناگهان پیر شدم چرا این تماشاخانه از این فیلم های سیاه دل نمی کند چرا من به خودم پشت نمی کنم چرا من روبه روی خزر نمی ایستم چرا به من نمی گویی که ماه میان پیرهنت نیست بریده هایی از اشعارحافظ موسوی از کتاب زن , تاریکی , کلمات شاید بی ربط باشد که بعد از این شعر بگویم : بهارتان مبارک ! اما می گویم : مبارک . و دیگر اینکه : آرزو می کنم هر کس خودش را پیدا کند و به خودش پشت نکند . و آخر اینکه : همه ی دوستان ندیده ی مجازی ام را دوست دارم . به شرط اینکه کسی عنق و بد اخلاق نباشد!! بازهم : حسابی عیدتان مبارک
