بعدازظهر پاییز80 زن : من اصلن نمی خوام بچه بیارم . دلم نمی خواهد من یه نفرو بیارم که این دیوونه سرا رو تحمل کنه . مخصوصن اینکه توی کشور جهان سوم هم باشه و مجبور باشه چند برابر یه آدم عادی با همه چیز کلنجار بره . مرد : موافقم . منم همین طور. زن : اگه یه موقع هوس بچه کردیم به بچه می یاریم . اونی که نیومده که پدر و مادر نمی خواد ولی اونی که هست می خواد . مرد : با همه حرف هات موافقم . قبوله ... زمستان 80 - دوشیزه خانم وکلیم ؟ - بله ... اردی بهشت 84 مرد : بیا جواب آزمایش رو ببینیم . من هنوز نگاه نکردم . زن : خیلی خوابم میاد . منکه مطمئنم منفیه . خودت نگاه کن . مرد : بیا دیگه .... زن : زده بالای 30مثبته . من چندم ؟ مرد : 200 زن : چــــــــــــــــــــــــــــــی ؟ یعنـــــــــــــی ...... . . . مرد : حالا باید چکار کنیم ؟ واقعن نمی دونم باید چه حسی داشته باشم؟ زن : منم همین طور . مرد : ما که نمی خواستیم ..... زن : چکار کنیم ؟ مرد : فعلن بلند شو لباس بپوشیم دیر شده باید بریم خونه ی آقای جیم جیم . مهمونی تموم میشه ها . پنج شنبه یکم دیماه 84 ساعت 02/10 صبح دکتر صبا : بچت دختره . فکر کنم 4300 آقای دکتر فرخ زاد . دکتر فرخ زاد : نه 4200 . دکتر صبا : عحب گربه ایه . نگاش کن ... زن : چرا گریه می کنه ؟ تکنسین اطاق عمل : گریه خوبه . راه تنفس بچه باز می شه . می خوای ببینیش ؟ زن : نه نه ساکتش کنین . تکنسین اطاق عمل : اسمشو می ذاری یلدا دیگه ؟ زن : نه .. آلما .... زمستان 86 آلما : وقتی کوچولو بودم توی شکم شما بودم خب ؟ زن : خب ... آلما :گوشت خوردم بزگ شدم اومدم بیرون .... مرد : حیف نبود اگر نبود ؟ زن : خیلی . خیلی کم بود یه چیزی اگر نبود .
