تبليغاتX
آلما خانوم جان - چیزی مثل یک رمان

       صفحه اصلی              |               تماس با من               |            

 

 

 

 

یگانه وطنم نوشته است ، کلمه است
و می نویسم
پس نمی میرم .


                   مارگریت دوراس

 


 

صفحه اصلی آلماخانم جان

تماس با آلما خانم جان

دوستان آلما خانم جان

مکتوب
خوابگرد
هفتان
آريو برزن
وب نوشت
بنیاد گلشیری
ابراهيم
رستاخيز خيال
لي لي حوضک
خرمگس خاتون
نيمه خالي ليوان
منطقه امن
عینالی
بهزادبهادری"صدایم را ..."
سیاوش کاویان
رضابهارلو"تو هرگز .."
کافه نمایش
کافه داستان
کافه تیتر
قابیل
خانه داستان
آتی بان
رزا جمالی
سیدعلی صالحی
امپراطور
جواد جزینی" جیم جیم"
آستانه ای بر شعر کازرون
انجمن مجازی
خودکار کم رنگ
کامران نجف زاده
مصلوب
حامد رحمتی
والس
ایمان ملکی "نقاش"
ایپک
علی عبدالرضایی
روجا چمنکار
لنگستن هیوز
نیشدارو
مهندسی بازار
وحید آقاجانی
مریم"مشاور حقوقی آنلاین"
رضاطاهری"همیشه خیابانی ..."

نوشته های پیشین

خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

آمار بازدید از وبلاگ

  

     

چیــــــزی مثل یـــک رمــــان

چند صفحه ی اول یک رمان نیمه تمام :

دستم رفت روي صورت صفورا با شتاب و پرصدا . نگاه كردم به بيرون مغازه و خدا خدا كردم آشنا نديده باشدم . بعد به صفورا . صفورا چشمهايش را بسته بود . دستش روي صورت داغ و قرمزش بود. .دست ديگرش را تكيه داده بود به طاقه هاي تاسقف چيده شده ته مغازه .  ناخنش توي پلاستيك پارچه ها فرو رفته بود. سايه چادرش افتاده بود  روي نوك كفشم . پلك نمي زد .هيچ . نگاهش به موزائيك هاي سياه شده معازه مانده بود. چادرش را مشت كرده بود توي دست . سايه از روي كفشم جمع شده بود . هيج نمي فهميدم از چشمهايش كه خيس شده يا نه . فقط سرخي لبها بود با لرزه هاي ريز ريز. انگار مثل هميشه نبود كه تا عصباني مي شد نه مهلت حرفم مي داد نه خيال كوتاه آمدن داشت . چشم هام  روي پلك هاي صفورا بود كه سر خورده بودند پايين . از پشت پلك هايش چيزي نمي شد فهميد . ولي از هيچ نگفتش چرا . دلم آشوب مي شد .

-         خب . نبايد مي آمدي اينجا خودت كه اصلاَ‌ مي دانستي يعني . نمي داني چه كرده اي ؟

همان جور ‚‌ با پلكهاي رو به پايين ‚‌ مژه هاي خيس و بي حرف  .  فروشنده ها حتماً خنديده اند  به همشيره همشيره گفتن هام موقع آمدن صفورا. و تا كجا و كدام سرا و دهانه پيچيده كه حاج حسين نامدار هم بالاخره بله ‚‌خدا مي داند . صفورا كه آمد تو كيوان گفت :‌خانم عمده فروشي داريم . سرم روي فاكتورها و صورت حساب ها بود و داشتم با ماشين حساب ور مي رفتم .

-         مي دانم با حاج آقا كار دارم .

كيوان كه مي گفت« بله حاج خانم بايد ببخشيد »صورتش با بقيه برگشته بود طرف من . من هم نگاه مي كردم به زني كه نگاهم نمي كرد و دلم مي خواست  اشتياه مي ديدم  . آب دهانم خشك شده بود . نمي دانستم بايد بشناسمش يا بگويم اشتباه آمده ايد .

نفهميدم كي از جام بلند شدم و گفتم : سلام همشيره . چي شده ؟ اتفاقي افتاده همشيره  ؟ حال مادر . .. كه كيوان گفت : ببخشيد حاج آقا مي روم دنبال حساب هاي حاج كريم .

صفورا  را بردم ته مغازه كه اندازه چهار تا موزائيك ال مي شود . ديده اي كه ؟ آن قدري كه صفورا ديده نمي شد . نمي دانم صفورا رعايت چه چيز را كرده بوديا به كدام مهرباني ام بخشيده بود كه آن جا چادر سرش انداخته بود  . چادري كه هي مي افتاد روي شانه اش .چطور به سرش زده بودكه روي لاك هاي رنگ وارنگ پاهاش جوراب كلفت بكشد و كفش رنگي پا نكند . يا از آن خط هاي دور لب و دور چشم ‚‌ چشم بپوشد . ولي آدامس توي دهنش بود منتها بي صدا . بادش نمي كرد

-         لاي اين همه شناس و ناشناس ‚‌ كس و ناكس كه شناسش هم ناشناس و ناكس است آمدي كه

-         كه ببينم مرد خونه يعني چي ؟

همان طور ايستاده بود ‚‌ بي هيچ حركتي از دست و پا و يا چشمها و لبها . آن همه آتش انگار ته  كشيد از ته دلم ‚‌از چشمهام ، از توي گلوم . و چيزي قاتي لحنش كرد كه داغ گرفتنم براي چند لحظه يادم رفت  . يادم رفت  آمدنش را . بودنش را توي اين پستو . پستويي كه ياد ندارم پاي زني توش باز شده باشد . انگار آمدنش مهم نباشد  . يا از قبل قول و قراري گذاشته نشده كه هيچ وقت توي اين درندشت شلوغ پايش به هر بهانه اي گير نكند . قسم خورد ولي نه به جان شهابش و گفت قبول و نمي گذارد حتي به سايه اش توي زندگي من شك كنند . هيچ نشاني نداشت از اينكه كجاي اين بازار پيچ در پيچ ام و با چند صدتا توليدي و فروشگاه سرو كله مي زنم . نمي دانست از صبح كجاي اين توده مورچه اي گم مي شوم و كدام سرا هستم و چند دهانه مغازه دارم .  تا اينكه شروع كرد مقدمه چيدن و هر دفعه مثالي زدن . خانم همسايه بالايي رنگ مبل هاي دفتر شوهرش را خودش ست كرده با ميز كارش . دختر عمه اش هر روز مي رود دنبال شوهرش و با هم مي آيند خانه . حشمت خانم گفت تا سر پسرم خون آمد سريع پريدم مغاره صاحب كارشوهرم . بالاخره راضي ام كرد براي روز مبادا بايد بداند كجا كار مي كنم  و در رفت از اينكه روز مبادا چه روزي است و مگر با تلفن و چند خط موبايل نمي شود مشكل اين روز مبادا را حل كرد .

 مثل هميشه نه ‚‌ طوري كه به زحمت شنيدم گفت  :

-         نبايد مي آمدم ؛ ولي آمدم . تو هم نبايد اين طوري مي كردي .

-           ير به ير كردن شده دیگه ؟

كلافه ام كرده بود اين زنگ هاي پشت سرهم موبايل كه اگر نصرت خان زنده بود تا به حال عادت كرده بوديم فارسي اش را بلغور كنيم . از سايه چادر صفورا رد مي شوم . هنوز تكان نخورده . با همان حالت سر و چشم ‚‌ بي حركت و رو به پايين . بدجوري بود كه خجالت بكشم از فروشنده ها و قايم كنم چشم هام را ازشان . رو نداشته باشم براي حرف زدن و چه كنيد و چه نكنيدها و حساب پس بدهم به شان كه زن و مغازه بازار و حاج حسين ؟ اين همشيره مگر قاعده بازار را نمي داند ؟ بازاري كه حداقل نصرت خان  قاعده اش را به خانواده خوب ياد داده.  بد جوري بود كه هي پس و پيش كنم جمله ها را و طوري دلواپسي و نگراني خرج قيافه ام كنم كه دروغم بگيرد .

-         كيوان  ؟

اين صدا مال وقتي است كه با خريدارها قاتي مي كنم . يا چك برگشتي دارم كه سر همه را هر چقدر هم شلوغ باشد بلند مي كند . يا يكي و دو نفر حاليم مي كنند كه خونم را كثيف نكنم .

سكوت بچه ها  توي زق مي زد . نگاهم مي كردند . يعني مگر نمي دانم كه امروز كيوان نيامده . حتي كم هم بارشان بود مي فهميدند خواسته ام هارت و پورت راه بيندازم .گوشي را مي گذارم روي طاقه هاي  مشكي و گوشي توي كشو را هم بر ميدارم و مي دهم دست يكي شان و مي گويم :

-         خودتان جواب بدهيد .  امروزه را خودتان جمع وجورش كنيد . بد آورده ام خيلي . بايد بروم .

بعد يك دفعه مي گويم :

-    نه نه . گوشي سرمه اي را بده به خودم . گوشي سرمه اي سامسونگ را كه از كف دست هاي بهم چسبيده ا ش بر داشتم ‚‌ ديدم  اين بنده خدايي كه بايد جواب بدهد و جمع و جور كند يكي از بچه هاي بازار مولوي  است كه آمده براي تسويه حساب .

-         ببخشيد ببخشيد پاك قاتي كرده ام .

و رو كردم به جفت شان كه منتظر ايستاده بودند تا سفارش ها را بگيرند .

-    حساب حاج موسي يادتان نرود . يكي از همشيره هايم  نمي دانم مثل اينكه تصادف كرده همين نزديكي ها  اصلاَ ..يعني بايد بروم ببينم.

رفتم ته مغازه . همان جا كه ال مي شد .  با نگاه هايي كه بامن مي آمدند . صفورا هنوز همان طور . اينكه هزار حركت ديگر بكند به فكرم مي رسيد الا همين كه مي ديدم . سكوت ! حرصش را بريزد توي دل ! داد داد نكند ! آدامس نجود ! چادر سر كند و به قول خودش تريپ خاندان نصرت خاني بزند !

-         برو سر كوچه مروي مي آيم دنبالت

-         نمي روم . نمي روم .

اين نمي روم ها مجبورم كرد  دستم را بگيرم روي دهانش .

 

    + نوشته شده در  دوم آذر 1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


 

کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آلما خانم جان دات بلاگفا دات کام می باشد .

طراحی و اجرا : مرکز خدمات وب و تصویر پارسیان