چیــــــزی مثل یـــک رمــــان
چند صفحه ی اول یک رمان نیمه تمام :
دستم رفت روي صورت صفورا با شتاب و پرصدا . نگاه كردم به بيرون مغازه و خدا خدا كردم آشنا نديده باشدم . بعد به صفورا . صفورا چشمهايش را بسته بود . دستش روي صورت داغ و قرمزش بود. .دست ديگرش را تكيه داده بود به طاقه هاي تاسقف چيده شده ته مغازه . ناخنش توي پلاستيك پارچه ها فرو رفته بود. سايه چادرش افتاده بود روي نوك كفشم . پلك نمي زد .هيچ . نگاهش به موزائيك هاي سياه شده معازه مانده بود. چادرش را مشت كرده بود توي دست . سايه از روي كفشم جمع شده بود . هيج نمي فهميدم از چشمهايش كه خيس شده يا نه . فقط سرخي لبها بود با لرزه هاي ريز ريز. انگار مثل هميشه نبود كه تا عصباني مي شد نه مهلت حرفم مي داد نه خيال كوتاه آمدن داشت . چشم هام روي پلك هاي صفورا بود كه سر خورده بودند پايين . از پشت پلك هايش چيزي نمي شد فهميد . ولي از هيچ نگفتش چرا . دلم آشوب مي شد .
- خب …. نبايد مي آمدي اينجا … خودت كه اصلاَ مي دانستي يعني …. نمي داني چه كرده اي ؟
همان جور ‚ با پلكهاي رو به پايين ‚ مژه هاي خيس و بي حرف . فروشنده ها حتماً خنديده اند به همشيره همشيره گفتن هام موقع آمدن صفورا. و تا كجا و كدام سرا و دهانه پيچيده كه حاج حسين نامدار هم بالاخره بله ‚خدا مي داند . صفورا كه آمد تو كيوان گفت :خانم عمده فروشي داريم . سرم روي فاكتورها و صورت حساب ها بود و داشتم با ماشين حساب ور مي رفتم .
- مي دانم با حاج آقا كار دارم .
كيوان كه مي گفت« بله حاج خانم بايد ببخشيد »صورتش با بقيه برگشته بود طرف من . من هم نگاه مي كردم به زني كه نگاهم نمي كرد و دلم مي خواست اشتياه مي ديدم . آب دهانم خشك شده بود . نمي دانستم بايد بشناسمش يا بگويم اشتباه آمده ايد .
نفهميدم كي از جام بلند شدم و گفتم : سلام همشيره . چي شده ؟ اتفاقي افتاده همشيره ؟ حال مادر …. .. كه كيوان گفت : ببخشيد حاج آقا مي روم دنبال حساب هاي حاج كريم .
صفورا را بردم ته مغازه كه اندازه چهار تا موزائيك ال مي شود . ديده اي كه ؟ آن قدري كه صفورا ديده نمي شد . نمي دانم صفورا رعايت چه چيز را كرده بوديا به كدام مهرباني ام بخشيده بود كه آن جا چادر سرش انداخته بود . چادري كه هي مي افتاد روي شانه اش .چطور به سرش زده بودكه روي لاك هاي رنگ وارنگ پاهاش جوراب كلفت بكشد و كفش رنگي پا نكند . يا از آن خط هاي دور لب و دور چشم ‚ چشم بپوشد . ولي آدامس توي دهنش بود منتها بي صدا . بادش نمي كرد
- لاي اين همه شناس و ناشناس ‚ كس و ناكس كه شناسش هم ناشناس و ناكس است آمدي كه …
- كه ببينم مرد خونه يعني چي ؟
همان طور ايستاده بود ‚ بي هيچ حركتي از دست و پا و يا چشمها و لبها . آن همه آتش انگار ته كشيد از ته دلم ‚از چشمهام ، از توي گلوم . و چيزي قاتي لحنش كرد كه داغ گرفتنم براي چند لحظه يادم رفت . يادم رفت آمدنش را . بودنش را توي اين پستو . پستويي كه ياد ندارم پاي زني توش باز شده باشد . انگار آمدنش مهم نباشد . يا از قبل قول و قراري گذاشته نشده كه هيچ وقت توي اين درندشت شلوغ پايش به هر بهانه اي گير نكند . قسم خورد ولي نه به جان شهابش و گفت قبول و نمي گذارد حتي به سايه اش توي زندگي من شك كنند . هيچ نشاني نداشت از اينكه كجاي اين بازار پيچ در پيچ ام و با چند صدتا توليدي و فروشگاه سرو كله مي زنم . نمي دانست از صبح كجاي اين توده مورچه اي گم مي شوم و كدام سرا هستم و چند دهانه مغازه دارم . تا اينكه شروع كرد مقدمه چيدن و هر دفعه مثالي زدن . خانم همسايه بالايي رنگ مبل هاي دفتر شوهرش را خودش ست كرده با ميز كارش . دختر عمه اش هر روز مي رود دنبال شوهرش و با هم مي آيند خانه . حشمت خانم گفت تا سر پسرم خون آمد سريع پريدم مغاره صاحب كارشوهرم . بالاخره راضي ام كرد براي روز مبادا بايد بداند كجا كار مي كنم و در رفت از اينكه روز مبادا چه روزي است و مگر با تلفن و چند خط موبايل نمي شود مشكل اين روز مبادا را حل كرد .
مثل هميشه نه ‚ طوري كه به زحمت شنيدم گفت :
- نبايد مي آمدم ؛ ولي آمدم . تو هم نبايد اين طوري مي كردي .
- ير به ير كردن شده دیگه ؟
كلافه ام كرده بود اين زنگ هاي پشت سرهم موبايل كه اگر نصرت خان زنده بود تا به حال عادت كرده بوديم فارسي اش را بلغور كنيم . از سايه چادر صفورا رد مي شوم . هنوز تكان نخورده . با همان حالت سر و چشم ‚ بي حركت و رو به پايين . بدجوري بود كه خجالت بكشم از فروشنده ها و قايم كنم چشم هام را ازشان . رو نداشته باشم براي حرف زدن و چه كنيد و چه نكنيدها و حساب پس بدهم به شان كه زن و مغازه بازار و حاج حسين ؟ اين همشيره مگر قاعده بازار را نمي داند ؟ بازاري كه حداقل نصرت خان قاعده اش را به خانواده خوب ياد داده. بد جوري بود كه هي پس و پيش كنم جمله ها را و طوري دلواپسي و نگراني خرج قيافه ام كنم كه دروغم بگيرد .
- كيوان ؟
اين صدا مال وقتي است كه با خريدارها قاتي مي كنم . يا چك برگشتي دارم كه سر همه را هر چقدر هم شلوغ باشد بلند مي كند . يا يكي و دو نفر حاليم مي كنند كه خونم را كثيف نكنم .
سكوت بچه ها توي زق مي زد . نگاهم مي كردند . يعني مگر نمي دانم كه امروز كيوان نيامده . حتي كم هم بارشان بود مي فهميدند خواسته ام هارت و پورت راه بيندازم .گوشي را مي گذارم روي طاقه هاي مشكي و گوشي توي كشو را هم بر ميدارم و مي دهم دست يكي شان و مي گويم :
- خودتان جواب بدهيد . امروزه را خودتان جمع وجورش كنيد . بد آورده ام خيلي . بايد بروم .
بعد يك دفعه مي گويم :
- نه نه . گوشي سرمه اي را بده به خودم . گوشي سرمه اي سامسونگ را كه از كف دست هاي بهم چسبيده ا ش بر داشتم ‚ ديدم اين بنده خدايي كه بايد جواب بدهد و جمع و جور كند يكي از بچه هاي بازار مولوي است كه آمده براي تسويه حساب .
- ببخشيد ببخشيد پاك قاتي كرده ام .
و رو كردم به جفت شان كه منتظر ايستاده بودند تا سفارش ها را بگيرند .
- حساب حاج موسي يادتان نرود . يكي از همشيره هايم … نمي دانم مثل اينكه تصادف كرده همين نزديكي ها … اصلاَ …..يعني بايد بروم ببينم.
رفتم ته مغازه . همان جا كه ال مي شد . با نگاه هايي كه بامن مي آمدند . صفورا هنوز همان طور . اينكه هزار حركت ديگر بكند به فكرم مي رسيد الا همين كه مي ديدم . سكوت ! حرصش را بريزد توي دل ! داد داد نكند ! آدامس نجود ! چادر سر كند و به قول خودش تريپ خاندان نصرت خاني بزند !
- برو سر كوچه مروي مي آيم دنبالت
- نمي روم . نمي روم ….
اين نمي روم ها مجبورم كرد دستم را بگيرم روي دهانش .