یکی بود .... اول یکی بود و نفت نبود دوم یکی بود و یکی نبود سوم یکی بود و مداد نبود چهارم یکی بود و میزان نبود پنجم یکی بود و گفتگو نبود ششم یکی هست و بنزین نیست
|
||||||||||||
|
|
یکی بود .... اول یکی بود و نفت نبود دوم یکی بود و یکی نبود سوم یکی بود و مداد نبود چهارم یکی بود و میزان نبود پنجم یکی بود و گفتگو نبود ششم یکی هست و بنزین نیست
شاید سارا سرما خورده بود !! یادداشتی بر فیلم خون بازی خون بازی را در آخرین روزهای اکرانش در سالن سه عصر جدید دیدم . درباره خون بازی احتمالن خیلی نوشته اند و گفته اند . البته خوشبختانه یا متاسفانه بنده به رغم علاقه شدید نتوانستم مطلبی درباره این فیلم بخوانم . به نظرم آخرین فیلم بنی اعتماد در حد و اندازه فیلم های قبلی فیلم سازنبود . اگر چه ننه گیلانه را ندیدم و نظری ندارم . بنا به گفته سازندگان فیلم , فیلم بیشتر بانیت هشدار و نمایش معضلات جوان طبقه مرفه ایرانی ساخته شده است . فیلمی که با چنین انگیزه ای ساخته می شود , سازنده اثر را به منظور تاثیر گذاری بیشتر بر روی مخاطب , ملزم به آفرینش و ایجاد المان های حسی بیشتری می کند . تا از ورای تحریک و تهییج نقطه های حسی مخاطب به شعور خودآگاه او را ه پیدا کرده و فاجعه ی در حال وقوع را عریان تر کند . بنابراین در نمود ار ساختاری چنین فیلم هایی بردار حس برانگیزی و همذات پنداری با شخصیت های اصلی فیلم آن چنان باید سیر صعودی بپیماید که در پایان فیلم همان جمله کلیشه ای " نتیجه می گیریم اعتیاد بد است " در ذهن مخاطب اتفاق بیفتد . خون بازی به دو دلیل عمده خیلی کمتر از یک فیلم هشداردهنده مخاطبش را به چنین نقطه ای می رساند : 1- فیلـــــم نـامه اگر چه گروه فیلم نامه نویسان چهار نفری تلاش خوبی برای خلق یک تراژدی اجتماعی خانوادگی کرده اند اما با محوریت صرف قرار دادن شخصیت سارا ( باران کوثری ) امکان بروز و پرداخت به شخصیت های دیگر این فیلم یعنی مادر و پدر سارا را چیزی نزدیک به صفر رسانده اند . از رابطه ی پدر و مادر آن نقطه ی بزنگاهی که لازمه عدم موفقیت یک رابطه ی زناشویی باشد ساخته نمی شود . وقتی انتهای فیلم مادر رابطه ی نافرجام زناشویی اش را دلیل چنین عاقبتی برای فرزندش می داند , ضروری است مخاطب بیشتر از آن چه جسته و گریخته در دو سه سکانس آورده شده بداند . تا همانند مادر سارا این فرصت قضاوت در مورد چنین سرنوشت شومی برایش رخ بدهد . در واقع تمرکزگرایی بر روی شخصیت سارا انگار گروه نویسندگان را نیز فریب داده و از این سه ضلع مثلث تنها مجذوب یک ضلع شده اند . این ادعا به این معنا نیست که پرداخت و بازی باران کوثری بر روی فیلم سنگینی می کند , بلکه به این معناست در کنار همین مقدار خلق و آفرینش و حضور سارا با اندکی افزایش دو ضلع دیگر در واقع به یک تعادل نمایشی بهتر می رسیدیم . هر چند به نظرم فیلم کوتاه تر از آن چه بیننده تصور می کرد به پایان رسید . 2- ساختـــــــــار الف – بازی بیتا فرهی بیتا فرهی که اصلن قرار نیست از قالب یک بانوی متمول شیک حتی وقتی مرگ تدریجی فرزندش را می بیند بیرون بیاید . اگر چه انتخاب وی به لحاظ برخورداری از فیزیک مناسب این طبقه اجتماعی تا حدی منطقی به نظر می رسد اما عدم تسلط و آگاهی اش از شخصیت و در نهایت آن بازی خشک و فاقد حس بر انگیزی مثل پتکی بر سر فیلم و حتی انگیزه ی فیلم ساز وارد می شود . در نقطه مقابل بازی درخشان باران کوثری این عدم تسلط بازیگری بیتا فرهی چشم گیر تر می شود . با توجه به آن چه در مقدمه این مطلب آمد , برانگیختن نقاط حسی مخاطب در این نوع فیلم با بازی بدون حس و خشک بیتا فرهی به کمترین میزان می رسد . لازم است ما غیر از سارا با مادر سارا نیز همذات پنداری شدیدی داشته باشیم و بدبختی و مصیب زدگی این مادر ( که تقریبن در دوسوم فیلم همراه ساراست ) همراه با خفت و خواری و درماندگی سارا هر لحظه ویران مان کند . در واقع این حس هم ذات پنداری بیننده مرتبن باید در نوسان بین سارا و مادرش باشد , در حالی که به این بینش شفاف نرسد که کدام مستحق هم ذات پنداری بیشتر بود . اینجاست که آن اوج و فرود داستانی به بهترین شکل اتفاق می افتد. بیتا فرهی طوری در طول فیلم حال سارا را می پرسد انگار ساراسرما خورده . این بازیگری ی نا هماهنگ و نپخته به علاوه عدم پرداخت فیلم نامه ای بر شخصیت مادر , سبب می شود کفه ترازوی فیلم روی بازی و شخصیت پردازی سارا سنگیتی کند و در نتیجه فیلم از تعادل لازم خارج شود . ب – تـــــدوین ریتم سریع و پرشتاب فیلم با محتوای فیلم سازگاری ندارد . بطن فیلم از یک مردگی تدریجی و سکون و عدم طراوت شکل می گیرد در حالی که پرش های تند نه تنها فیلم را از این مسیر خارج می کند بلکه مهم تر این که حس در حال تولد بیننده را در نطفه خفه می کند . تا بیننده پایش را در پلانی می کند و می رود که جا خوش کند باید سریع کفشش را در آورد به سراغ پلان بعدی برود و با حس ها و نیم حس هایش بلاتکلیف و سردرگم می ماند . این برش های پلانی اگر چه فی نفسه خیلی خوب در آمده واز تمیزی و یک دستی لازم برخوردار است اما در خدمت فیلم نیست .این مرحبایی است که باید به سپیده عبدالوهاب ( شاید هم پدرش ) گفت اما نه به بنی اعتماد . تیتراژ ابتدایی فیلم را به یاد بیاورید وقتی سارا با مادرش می رقصد و در پایان این پلان دوربین روی صورت سارا فوکوس می کند و سارا تغییر وضعیت می دهد ( از شادی وخنده به تفکر غمگین ) با سرعت این پلان قطع می شود و همین تغییر وضعیت را از بیننده می گیرد . نه در این مورد مابقی فیلم پراست از چنین دزدیدنی های حسی . در نتیجه آن هم ذات پنداری لازمه فیلم به برکت چنین تدوینی باز هم سیر نزولی اش را ادامه می دهد . اگر شناخت سینما گران و سینما دوستان از این بانوی میان سال سینمای ایران نبود ؛ این تمرکز گرایی بر روی شخصیت سارا ( چه به لحاظ حضور کمی و کیفی و چه به لحاظ پرداخت فیلم نامه ای ) این تصور را ایجاد می کرد که این زوج هنری موفق تنها به خاطر درخشش فرزندشان اقدام به ساخت این فیلم نموده اند . قصد نگارنده فقط بر شمردن نکات منفی فیلم نیست . توقع بیننده از سینمای بنی اعتماد بالاست . گریم طراحی صحنه و لباس نورپردازی فیلم بسیار در خدمت فضا و محتوای فیلم بود و از این منظر نقاط قوت فیلم . در پایان از این که پایم را در کفش آقایان عینالی و رستاخیر خیال کردم پوزش می طلیم . قصد نگارنده فقط بیان یک نظر شخصی به عنوان یک بیننده ی عام بود و نه بیشتر .
+ نوشته شده در هجدهم تیر 1386ساعت 7 قبل از ظهر  توسط مریم بانو
|
شهر فرنگ نگاه کن از کدام سوراخ با تو حرف می زنم اگر واژه هایم لنگ می زند لوردراپه های شهر من کشیده شده ساعت اهالی بی کوک آسمان , کیپ تا کیپ برهوت بادکنک های رنگی سفره هفت سین دربه در ِ یک سین دو سین .... با خیابان هایی که دختران و پسرانش بلوغ روی سرانگشتانشان باد کرده به قدر نقطه ای اگر با تو حرف می زنم مرا قاب بگیر بهمن 82
+ نوشته شده در دهم تیر 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مریم بانو
|
ضمیر اول شخص مستتر هی سرت را می کنی توی آخور هر چیزی که چیزکی بزنی زیر بغلت و یا علی …. هیچی که نمی زنی زیر بغل هیج , عارضه این دست و پا چلفتی بازی ات می شود دو چشم در شرف باران ….خب عایدت نشد که نشد ….. اما نمی توانی بگویی به جهنم …. بی خیال . دلت می خواهد عایدت شود وقتی آن قدر دست و پا می زنی و هی مورمورت می شود . شده نیم سرک هم بکشی باید بکشی که این هالو زدگی را آب ببرد و تو را خواب نبرد . وای اگر این هالو زدگی قرصی داشت و روزی 1440 بار روان پزشکت تجویز می کرد نه نه روزی 86400 بار ولی نه … همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می افتد بازهم عقب می ماندی . اصلن ولش کن سعی کن از مخیله ی ناقصت بیرون کنی قضیه آخور و سرک و … بده لولو برات بخورد و یک لیوان لیموناد روش . باور کن تو چه سرک بکشی چه نکشی قضیه عینک آفتابی و خورشید پابرجاست , بوش با گوردن و ابو عباس قهوه می خورد , شبیه سازی سیر تکاملی اش راطی می کند , انرژی هسته ای هم چنان حق مسلم ما می شود , ایناریتو دنبال لوکیش جدیدش شاید این بار به ماه برود , HIV هم چنان مهمان احتمالی هر سفره ایست , خاندان آل سعودی هر ثانیه حالی به بانک های آمریکایی و اروپایی می دهند و دل بن لادن ها را هم نمی شکنند ( وای اگر بوش بفهمد ..!! حکم جهادم دهد ... " نقل قول از یک شهروند امریکایی ) , جامپا لیری باز از مهاجران هندی مقیم آمریکامی نویسد , ملیندا گیتس سفرهای خیرانه اش به افریقا ادامه دارد , ...... به نظرم خودت را بدهی به خشک شویی خوب است . بعد از شستنت بروی زیر این اتوهای پرسی داغ , که هرچیز اضافه ات زیر پرس بزند بیرون و خلاص . یا اگر روی سلول های خاکستری تک رقمی ات وایتکس بریزی ..... آن وقت عقلت !! حلال , جونت آزاد .
+ نوشته شده در سوم تیر 1386ساعت 6 قبل از ظهر  توسط مریم بانو
|
|
|||||||||||
|
کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آلما خانم جان دات بلاگفا دات کام می باشد . طراحی و اجرا : مرکز خدمات وب و تصویر پارسیان |
||||||||||||