تبليغاتX
آلما خانوم جان

       صفحه اصلی              |               تماس با من               |            

 

 

 

 

یگانه وطنم نوشته است ، کلمه است
و می نویسم
پس نمی میرم .


                   مارگریت دوراس

 


 

صفحه اصلی آلماخانم جان

تماس با آلما خانم جان

دوستان آلما خانم جان

مکتوب
خوابگرد
هفتان
آريو برزن
وب نوشت
بنیاد گلشیری
ابراهيم
رستاخيز خيال
لي لي حوضک
خرمگس خاتون
نيمه خالي ليوان
منطقه امن
عینالی
بهزادبهادری"صدایم را ..."
سیاوش کاویان
رضابهارلو"تو هرگز .."
کافه نمایش
کافه داستان
کافه تیتر
قابیل
خانه داستان
آتی بان
رزا جمالی
سیدعلی صالحی
امپراطور
جواد جزینی" جیم جیم"
آستانه ای بر شعر کازرون
انجمن مجازی
خودکار کم رنگ
کامران نجف زاده
مصلوب
حامد رحمتی
والس
ایمان ملکی "نقاش"
ایپک
علی عبدالرضایی
روجا چمنکار
لنگستن هیوز
نیشدارو
مهندسی بازار
وحید آقاجانی
مریم"مشاور حقوقی آنلاین"
رضاطاهری"همیشه خیابانی ..."

نوشته های پیشین

خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

آمار بازدید از وبلاگ

  

   

افسانه عزیز من رو به بازی ترس های کودکی دعوت کرده اند .

از این بازی خیلی خوشم آمد . چون در واقع یک جورهایی روانشناسی شخصیت است . این ترس ها در همه ما هنوز هم ریشه دارد و متاسفانه مواقع مهم تصمیم گیری پایش را در کفش مان می کند .

1-  همیشه از دعواهای مامان و بابا می ترسیدم . موقع بحث  گوش هایم را تیز می کردم که خوب همه چیز را بشنوم . نکند مامان طلاق بگیرد و ما را تنها بگذارد .

2-  اعتماد به نفس افتضاحی داشتم . می ترسیدم جایی حرفی بزنم که نباید بزنم حتی حرف های روزمره و پیش پا افتاده . شاید هم یکی از ریشه هایش برگردد به روزهای کلاس اول دبستان . وقتی معلم یک تا پنج را روی تخته نوشت و گفت : همه یک صفحه از یک تا پنج بنویسند ؛ من دستم را بلند کردم و گفتم : خانم من تا هزار بلدم هم بخوونم و هم بنویسم . خانم معلم گفت : حرف بیخودی نزن بشین بنویس !!!!! تا سال ها بد و شاید تا همین امروز وقتی توی جمعی سئوالی می شود که چه کسی می داند ؟ من هر چقدر هم بلد باشم دست بلند نمی کنم یا با ترس بلند می کنم.   

3-     جنگ ..جنگ .... گفتن ندارد که چقدر ازش می ترسیدم و هنوز هم ....

4-  از آقای توانای خدابیامرز . این آقای توانا همسایه دایی اینها بود . هر وقت می رفتیم توی کوچه برای بازی , صورت لاغر چروکش را از نرده های پنجره بیرون می آورد و چشم های درشتش را درشت تر می  کرد . من نمی فهمیدم چطوری و کی می پریدم توی خانه دایی اینها . بعدها که بزرگ تر شدم خیلی دوستم داشت و همیشه تا مرا می دید دست روی سرم می کشید . چند سال پیش مرد . هنوز هم وقتی از خانه اش رد می شوم به آن نرده ها نگاه می کنم ......

    + نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

 

 

پنج سطر مانده به درخت

جایی میان دو پاراگراف

شاید

مجالی جنجالی باشد

تا شعر شویم

و

بزنیم به خط آخر دریا

و

برسیم به آسمان هفتم خدا

 

شاید آن جا

وقت تورق

واژه هایی دیدیم :

که بکارت شان

صبح و سیب  و سایه های سرمه ای را یادمان بیاورد .

شاید

چند صفحه بنفشه ی برنا

از بر شویم

و

چند بخش

تب و تاب شبنم و آفتاب

و

 شب را که مرور کردیم

مهتاب های لایت شود و

بماند درخاطرمان .

 

بعد  ........

تو اگر خواستی

قایم شو

گم شو

 

اما

 یادت باشد

بی آژیر پلیس

پشت جنگل های دیلمان

میان دو هجای بلند درخت

سوک سوکت می کنم .
    + نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

 

 

ای فلک گر نمی زادی مرا زبانم لال اجاقت کور بود ؟                                         میرزاده عشقی

 

آقای پور ستار بازی آرزوها   راه انداخته اند . حاج آقای ما هم دعوت بودند . از آنجا که ایشان به عیال شان ای ... التفاتی دارند , همسر نوازی کرده و این حقیر را نیز دعودت نموده اند . خدا  سایه آقامون کم نکنه .

اما نمی دانم بخاطر عدم حضور فلوکستین و این حرف ها ست که بنده دچار فقدان آرزوها شده ام یا .... چه بگویم ... از خوشی زیادی است و دچار دردهای جامعه روشن فکرانه شده ام . زیرا بنده که خرد تر و طفل تر بودم آرزوهای عجیب و غریبی داشتم مثلن اینکه اگر در زمان هیتلر بودم حتمن باهاش دوست می شدم یا کاش زمان فروپاشی شوروی آدم حسابی شوروی بودم و  می توانستم چشم های گربه ای یلتسین را در آورم و گورباچف عزیز را به مسند برگردانم ....... بگذریم ..... اما الان که برای خودم خانم با کمالاتی شده ام ( بحث اعتماد به نفس و این حرف هاست !!!!!) نمی توانم آرزو کنم . زمانی فکر می کردم چه قدر طفل بازی در می آورم که هی می گویم خدایا این جوری بشود یا آن جوری بشود ...چرا آدم حسابی نمی شوم و با کمالات . ....  اکنون به این جهت خدمت تان عرض کردم با کمالات شدم که آن روی قضیه رخ داده است . چون بنده دیگر صاحب آرزویی عمیق نیستم و چون صاحب آرزوی عمیقی نیستم فکر می کنم که بله این قضیه کمالات و آدم حسابی بودن رخ داده است .

 

مطالب بالا را در خاطر شریف تان بسپارید ...

اما بنده به جهت داشتن دلی هزار ریشه نمی توانم خیلی هم بی آرزو باشم ...

نگویید چه می گویی دیوانه شده ای ؟ خودت بالاتر می گویی آرزو ندارم می آیی پایین تر می گویی نمی توانم ؟

خدمت تان عرض می کنم .

آرزویی عمیق ندارم ....

وقتی از بودن خودمان و چیزهایی که جوانی مان بابتش رفت هیچ چیز نمانده و می رود که بدتر از این هم بشود مثلن بنده چه آرزویی می توانم داشته باشم ؟ آرزو کنم که داستان هایم چاپ شود که بشوم یعقوب یاد علی ؟؟؟؟ آرزو کنم سیب کوچکم کبیر شود که بشود اکنون مادرش ؟؟؟!!!! آرزو کنم که .....

دلم بس پر است و بس گفته دارد .....

اما ..

بخاطر همان هزار ریشه که گفتم , ریشه در سیبم دارم , ریشه در دست های صاف مادرم دارم , ریشه در بیکران نگاه های آریو برزنم دارم , ریشه در کلمه دارم , ریشه در دوست دارم , ریشه در خدا دارم , ریشه در .... با اینان چه کنم ؟؟؟ اگر نبودند اگر این ریشه ها نبودند.... این صفحه سفید را جهت ادامه بازی تقدیم آریو برزن شریفم می کردم .

    + نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

دوباره باتوم دوباره بعض

 

هراس من

باری

همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون باشد.

                                                                                                 شاملوی کبیر

 

هیجده  سالم بود که رفتم سینما آزادی برای فیلم سلام سینما . صف طولانی بود . موازی صف فیلم , صفی بود از مینی بوس های خالی نیروی انتظامی و سربازهایی که با باتوم قدم می زدند و هر از چندی به صف ما سرک می کشیدند و به دخترها تذکر رعایت حجاب می دادند . من ته صف بودم . وقتی به گیشه فروش بلیط رسیدم مینی بوس پرشده بود از دخترهای گیسو نما . برای همه تماشاگران تصویر محرم زینال زاده موتیف وار بود اما برای من  باتومی که به پشت دختری می خورد و فحاشی که می شنید.

 

هنوز  توی خواب هایم

مردی گیسوهایم

را با باتوم 

نوازش می کند

به قاضی بگویید

حکم اعدام گیسوهایم را بدهد 

می خواهم

حسن باشم

می خواهم

کچل باشم

می خواهم  حسن کچل باشم

...

 

دوباره دیروز توی میدان هفت حوض همان مینی بوس ها بود . دوباره بعض من بود . دوباره شاملو وشعر بالا بود .

    + نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

پشت میله های جنسیت

 

1-  تمدن یا بربریت ؟؟؟

جایی می خواندم که انسان هر چه متمدن تر شودبه همان اندازه بربری تر . نمی دانم از کی بود و کجا خواندم , نقل مضمون کردم . البته قصد نگارنده وارد شدن به این مبحث نیست ولی به ربط  هم نیست . با همه پیشرفت های اجتماعی و فرهنگی که در داخل کشور صورت گرفته اما متاسفانه رد پای افکار موهوم و پوسیده و خارج از چارچوب های منطق رفتاری و گفتاری  هنوز وجود دارد . البته طبیعی است برای جامعه ای که می خواهد از  مدار سنت خارج شود و به چرگه مدرنیته برسد . اما این که این پتانسیل نهفته به ارث رسیده از نیاکان را در جامعه های به اصطلاح روشن فکر و تحصیل کرده بیابید حتمن با ناامیدی و دلخوری مواجه تان می کند . بگذریم که امروز بحث دنیا سر این است که چطور می شود تعطیلات آخر هفته را با هزینه های چند صد دلاری به کره های دیگر رفت و یا چطور می شود از مقوله شبیه سازی انسان برای درمان بیمارهای روحی و روانی استفاده کرد و ما هنوز اندر خم یک کوچه  دچار سرگشتگی تعریف و تعیین روابط نامحرم و محرم مانده ایم !!!!

 

 

2- اینجا پایتخت است ؟؟؟؟؟

اگر شما هم مثل من زن باشید حتمن برایتان پیش آمده که این جنسیت تان دست و پا گیرتان کند , مجبورتان کند , عصبانی تان کند و حتی منزجرتان کند . بنده که همیشه حالت آخر را داشته ام و هنوز هم دارم . چون این زنانیت عملن در جهت عکس پیشرفت بنده صدق کرده است . خوشبختانه یا متاسفانه بنده کارمند اداره دولتی هستم . هرجا که پله ترقی ایجاد شد و به به چه چهی برای کار بنده زده شد , سریعن مدیر مربوطه یادش افتاد که من زن هستم و جوان و این چنان ذهنیت منفی ای می تواند دردیگران القا کند که ترمزی شود برای سیر صعودی شغلی اش . طبیعی است که مدیر محترم می تواند این بعد مدیریتی خود ( شناسایی کارمندان زبده و ایجاد انگیزه و روحیه ای پرسنل ) را نادیده بگیرد ( چرا که اصلن این بعد مدیریتی بر خلاف تمام دنیا اینجا وجه کارکردی ندارد) . پرسنل محترم هم اگر  پیشرفت شما ناراحت شان کند یا به هر دلیلی از چشم و ابروی شما یا مدل راه رفتن تان یا اصلن وجودتان خوشش شان نیاید  چه بهتر که یک طرف ماجرا شمای زن باشید و طرف دیگر جنس مخالفت تان . به همین راحتی انگ زده می شود . !!! اینجا دیگر دین و دستورهای دینی و اخلاقی اصلن وجود خارجی هم ندارند . نمی دانم تا چه اندازه از اداره های دولتی و روابط حاکم بر آن مطلع هستید . اما تصور نگارنده این است که اداره های دولتی مانند روستاهایی کوچک هستند که در دل پایتخت و دیگر شهرهای بزرگ رشد کرده اند و تو را دچار این بلاتکلیفی جغرافیایی می کند که کجایی ؟؟ !!! اینجا پایتخت است ؟؟ یا نه همان روستای پدری و اجدادی تان ؟؟؟؟

 

 

3- می زنم فریاد هرچه باداباد                                        نقل قول از یک خواننده خدابیامرز

جریان روابط محرم و نامحرمی و مسائل حاشیه اش تا به امروز  اولویت یک گفتاری و فکری ماست . نمی دانم مبداً را کجا فرض کنم و اگر بگویم از چند سال یا قرن پیش ؟ مهم این است که تا امروز روز هست و بدجوری هم هست .حالا چرا این روابط جنس مخالف تنها و تنها می تواند دارای یک وجه ارتباطی باشد و لاغیر ؟ برای اینکه وارد این بخش از مطلب شوم درگیری های ذهنی فراوانی داشتم . چون این مسئله هم مثل خیلی از مسائل دیگر همیشه منطقه ممنوعه بوده است و وارد شدن به این حریم با هر دیدگاه  و دلیلی چندان عرفیت اجتماعی ندارد .  

لزوم برقراری ارتباط و حفظ و تداوم آن  در قرن حاضر جزء لاینفک زندگی اجتماعی افراد است . همین روابط صحیح و به روز شده شما می تواند درهر حرفه یا تخصصی از شما برجسته ترین عضو حرفه ای را بسازد . امروزه یک ارتباط اجتماعی موفق می تواند از شما حتی یک فروشنده سوپر مارکتی موفق بسازد . طبیعی است که در این حیطه ارتباط برقرار کردن,  شما با انواع و افسام مختلف انسان ها برخورد خواهید کرد و برای ایجاد این رابطه باید با هر کس زبان خاص خودش را بیابید . در این دایره ی ارتباطی  لاجرم با جنس مخالفتان هم وارد بازی ارتباطی می شوید . اما با وجود آگاهی اغلب ما از موارد ذکر شده هنوز هم نمی توانیم به محض دیدن یک ارتباطی که دوقطبی است ( یک قطب جنس مذکر و یک قطب جنس مونث ) ذهن را از نسبت دادن به این ارتباط دوقطبی ورای ارتباط جنسی و عشقی مبرا کنیم . اینجا دو حالت پیش می آید :

1-3- خودتان درگیر این ارتباط دو قطبی شده باشید :

اگر زن باشید با توجه به تقیدهای اخلاقی که دارید در ناخودآگاهتان این سئوال ایجاد می شود که نکند زنانگی من موردتوجه قرار گرفته و نه تخصص ها و تجربیات حرفه ای و شغلی ام و یا هر چیز دیگری ورای این زنانیت ؟ و اگر مرد باشید با توجه به فرهنگ عرفی حاکم در دنیای مردسالارانه فکر می کنید باید زنانگی طرف مقابل تان را به فرض اگر مورد توجه باشد ببینید یا خیر ؟؟ و یا حتی عکس مطلب نیز ممکن است صادق باشد

به هر حال چه بخواهید و چه نخواهید ذهن تان معطوف به بعد دوم این ارتباط خواهد شد و اکثر اوقات این بعد دوم به لحاظ جذابیت و کشش , فراگیرتر و غالب بر بعد اول می شود .

2-3- بیننده این ارتباط دوقطبی باشید :

با توجه به فرهنگ خانوادگی و محیطی ای که در آن رشد کرده اید غلظت و ضریب نسبت دادن تان به آن بعد دوم صورت می پذیرد .

همان طور که در سطر های اول اشاره شد ؛  برای ما ایرانی ها هر ارتباط دوقطبی ای تنها و تنها می تواند یک انگیزه و یک بسامد ارتباطی داشته باشد که البته در اکثر اوقات این وجه ارتباطی حالت پنهانی و در واقع زیرپوستی ایجاد می کند . زیرا به لحاظ وجود داشتن ممنوعیت ها و قبح های ظاهری هر دو طرف ارتباطی تمایلی به نمایانی ارتباط ندارند . و جالب این جاست که حتی اگر بعد دوم هم از هر دو طرف ارتباط صورت نپذیرد , ترس از به وقوع پیوستن آن وجود دارد . زیرا از این ارتباط دوقطبی با توجه به هیچ قانون نانوشته ای تنها یک تعریف ارائه شده است . و این در ذهن همه ما ایرانی ها جریان دارد چه گیرنده دهنده  ارتباط باشی و چه بیننده ارتباط .

 

4- بازنگری  

دلخوری نگارنده از تمامی اقشار و طبقه ها نیست . این دلخوری متوجه طبقه روشن فکر و روشن فکر طلب و تحصیل کرده است . متاسفانه  در این گونه اقشار هم همان ذهنیت و فرهنگ جوامع کوچکتراجتماعی و کم سوادتر وجوددارد . بد نیست در فهرست آیتم های روزانه مان آیکونی به اسم delete باز کنیم و خود را بیدار و موظف کنیم که زمان انقضای آموخته هایمان را چک کنیم و اگر گذشته به راحتی و بی هیچ تعصب و سرسختی delete ش کنیم . اگر   میانگین اخلاقی انسان ها و میانگین ارتباطی انسان ها را نیز مد نظر داشته باشیم هر انسانی نمی تواند با تمام ارتباط گیرنده های جنس مخالفش لزومن یک ارتباط جنسی و عشقی داشته باشد . حتی اگر مقید به  ایجاد یک رابطه ی عشقی و جنسی هم نباشیم و بعضن دو یا سه یا چهار مورد را مد نظر داشته باشیم ( خارج از آن حالت میانگین ) بازهم تعمیم دادن آن وجه ارتباطی بعد دوم به تمامی ارتباط های دوقطبی دور از ذهن به نظر می رسد . برای اینکه راحت تر و دل پذیرتر زندگی کنیم و از ارتباط های مان لذت کافی و وافی ببریم سخت نیست که برای آموخته های اشتباه و بی ارزش و تاریخ مصرف گذشته خود دکمه delete  را بزنیم و  با این اقدام تسری دهنده به دیگران و در نهایت اصلاح فرهنگ مان باشیم . یاد بگیریم که بازنگری و مطالعه خودمان و فرهنگ مان در جامعه امروزی ضروری است . یاد بگیریم که حتی با دیدن و یقین حاصل نمودن یک ارتباط جنسی و عشقی دو قطبی ولو خارج از عرف و شرع مسئولیت و صدور حکمی یا حتی نقطه نظری  را برای مای بیننده  ایجاد نمی کند . لازم نیست که هر ارتباط دوقطبی را لزومن از پشت میله های جنسیتی ببینیم چه بیننده ارتباط باشیم چه گیرنده دهنده ارتباط .

 

 

    + نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1386ساعت 9 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

 

من فیلم شب های روشن فرزادموتمن را دیدم و فکر کردم خوب است با کیان هم یه هم چین کاری کنم ... تونل رسالت جای نسبتن  امنی است . چراغ هایش هم که همیشه روشن است .کیان گفته بود که دیگر زنگ نزم به هیچ وجه ... اما فکرکنم  چرت می گفته . می شناسمش.... تازه اون عاشق کارهای عجیب و غریب است . فیلم را بعید می دانم دیده باشد . نه ندیده . مخصوصن یه همچین فیلمی را که حوصله نمی کند. به قول قدیمی ها سنگ مفت گنجشک مفت . اگر این بار گرفت که گرفت ؛ نگرفت هم به جهنم . اون جوری هم توی گلوم گیر نکرده که . ولی خب خداییش از سعید و نیما با حال تر است . خب وقتی مادر نبود با زن بابا باید ساخت . شاید دوباره یه مادری واسمون پیدا شد . بهش زنگ زدم و گفتم اول  ماه آینده من دو شب پشت سر هم ساعت 9 تا 11  اول تونل رسالت به سمت رسالت می ایستم . اگر اومدی که هیج می شویم مثل اول . اگر هم نیامدی که هیچ می شویم مثل حالا. گفت برو بابا خیلی خلی ....

 

به نظر شما بروم یا نروم ؟

    + نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

 

 

باران

یعنی تو بر می گردی

نزار قبانی

 

سلام آقای یاد علی

همه ما برو بچه هایی که از بد حادثه دستی بر قلم داریم , خوشمان آمد از آمدنت ......

ندیده و نشناخته وقتی نبودی دلتنگ بودم ... شاید زیاد هم نه برای تو .... شاید برای قلم , نوشته , جمله , کلمه ..... نمی دانم .... فکر نکردم  حالا مثلن تو نیستی , فکر کردم قلم بی قانون است , کلمه امنیت ندارد , جمله بی کس است و نوشته در به در دنبال هویت و بودن است ....

حالا که هستی ..... باز همه این چیزها سر جای خودش ..... اما دلمان کمی خوش تر ....

    + نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

چتری به دست ابرها بده

گریه ام خیس شان نکند

گراناز موسوی

شده  توی کابوس ها فکر کنی  به هیچ کجا بند نیستی و ترس از خلا را با تمام وجود حس کنی . خیلی وقت است که هم توی کابوس و هم توی بیداری در خلا ام . هیچ چیز  وهیچ کجا نیست که بگویم به آن جا دلبندم . دیروز که قصه یادعلی را شنیدم گفتم این هم روی همه اون چیزهایی که  می دانستم هیچ وقت نیست . ... امنیت .... نشده که حس کنم امنیت دارم . وقتی بچه بودیم جنگ بود و ترس از دست دادن خانواده و خونه همیشه تو خواب و بیداری چنبره  می زد رو وجودمون . بعدها تحریم و تهدید حمله ..... یه وقتی هم زلزله....  یه شب به خدا گفتم قبول ... قبول کردم که حالمونو گرفتی  ... دیگه بسه ....  حتی از نوشتن همین ها هم حس خوبی ندارم . کی تضمین می کنه که قصه یادعلی دوباره تکرار نمی شه و .....

بگذریم .... با این همه دل تنگی داریم به کجا می ریم ؟؟؟؟؟؟؟ بعضمون کی به آخر می رسه ؟؟؟؟؟

 

    + نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مریم بانو  | 


 

کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به آلما خانم جان دات بلاگفا دات کام می باشد .

طراحی و اجرا : مرکز خدمات وب و تصویر پارسیان