این روزها خیلی باهم حرف مون میشه . هی قهر و آشتی . کل کل داریم زیاد . راضی میشم و نمی شم . یه روز می گم اصلن نیستی و بیخودی همه رو سر کار گذاشتی . یه روز دیگه قربون صدقه اش می رم و می گم عجب خری ام من که فکر می کنم تو نیستی . با هر خماری و تولک رفتنی نیست میشه و با هر شادی و اشک شوقی هست میشه . نمی دونم آخر ماجرامون چی میشه . دست کم من می خوام باهاش جکار کنم ؟ حالا این هاش بماند برای خودم ......
اما امروز
امروز از اون روزها بود که هست شده بود و هی می گفتم دیدی ابن قانون عمل و عکس العمل هنوز جواب میده . امروز بد به دلم نشسته بود و بد شنگول بودم که هست . امروز از اون روزهایی بود که با غرور به رابطه مون فکر می کردم .
خلاصه که امروز دوستش داشتم .....
تا بعد
از پس هر نفس
اگر هرم نفسم
پوست صورت تان را نمی درد
و خراش نمی دهد
تقصیر من است
که ابهت شعله های بلند قامت را
با اشک می شکنم
بر شما حرجی نیست
خفتگان شهر
اهالی حیات وحش ......
زمین زیر پای شما
آسمان سایه سارشما
باختر و خاور جملگی در حصر شما .....
سهم بلبل من
با
کمی پنجره و چند ارزن صبح
ایراد که ندارد ؟
چتری به دست ابرها بده
گریه ام خیس شان نکند .
گراناز موسوی
پروردگارا....
گریه مکن
درست می شود .
شمس لنگرودی
من فقط سهم سیبم را می خواهم
و دیدار با کلمات بی مرز
من فقط سهم سیبم را می خواهم
و فرصت زیبای بوسیدن رخسار انسانی
که سیم خار دار نمی شناسد .
محمدرضا عبدالملکیان
واژه ازمن جمله از شما
کفش دوزک / آویشن / رودخونه / بارون / سالاد / جنگل / دوراس
/ رقص / خونه / ماندلا / رولت / واژه / اوباما/ سیب / جاده / /اسب
/ انار / شب / قحط الرجال / سلینجر / / سیگار / خزر /ابی/
کوهستان / مصدق / یاسین / شاملو / وکیل در توکیل / شعر
/ حرمت / دنیرو / شازده احتجاب / قهوه/ نون/ بغض / گورباچف
/ ماهی /سلول / ادکلن/ ماه / عشق / مرداب / اس ام اس /
شور / مادر / اینترنت / دوست / خفگی
- هر چه به ذهنتون رسید بد نیست بنویسید اعم از اینکه مترادف برای هر
واژه یا جلمه ای با واژه یا واژه ها .
- به بهترین اثر به قید قرعه جوایز نفیسی اهدا خواهد شد (ایدون خداوند
نبخشایدم اگر ناصواب سخنی گفته باشم ).
از چند ماه قبل از سال نو حس های خوبی داشتم و کلی انرژی های بهتر از این حرف ها .
صبح ها با حس خوبی بیدار می شوم و حس خلبانی را دارم که با خودش می گوید خب
امروز کجا برم ؟ می بینم هر کجا که بخواهم می توانم بروم و هیچ چیز جلودارم نیست .
انرژی مثبت دور و بری هام را کش می روم جمله های خوب را به در و دیوار خانه می چسبانم
( در این قسمت با خنده ها و تمسخر های خواهرها و دخترخاله ام مواجه می شوم و
من هم البته باهاشان میخندم ) فاصله اتاق خواب تا آشپزخانه را گاهی وقت ها
با رقص طی می نمایم ( در این قسمت نیز با القاب الکی خوش بعضی ها مواجه ام
که ممکن است به زبان هم نیاید )..........پیش تر از این ها به این حس ها که می رسیدم
از خودم خجالت می کشیدم که به قول دختر دایی اماین خز بازی ها دیگه چیه و سعی
می کردم هیچ وقت خدا ( البته نمی دانم هیچ وقت خدا در دستور زبان فارسی
قید محسوب می شود یا خیر ؟ ) برای کسی تعریف شان نکنم . اما حالا... مهم نیست
کسی به من بخندد یا حتی خودم به خودم . مهم این ست که این حس های خوب
را می شود حفظ کرد و نگه داشت و مهم تر اینکه ازشان لذت برد . اصلن مهم نیست که
دختر دایی ام یا دیگران بگویند خزبازی و از این حرف ها . .... به مدد همین خزبازی هاست
حس ها و نگاه هایم عوض شده یا بهتر شده . گذاشتم زمان هم بهش بخورد تا از اتهام
جوزدگی مبرا شوم ( حداقل پیش سوال و جواب های خودم ) . فکر می کنم در دالان سبزی
افتاده ام که می توانم خودم را هدایت کنم به هر کجا آبادی و این هر کجا آباد را پیدا می کنم
و زندگی اش می کنم و کلی کیف می کنم . وقت مردگی وقت دارم به هر چیزی غیر از
زندگی فکر کنم . این حالاست که دیگر بر نمی گردد و هدر می رود . اگر چه هر شب هنوز
هم به آفریقا افغانستان زندان بیمارستان و اندتای دیگر مصیبت هم چنان فکر می کنم .....
خلاصه که زندگی بدجور می خواهمت .....
چند نکته :
۱. خیلی دوست داشتم سال نو را تبریک می گفتم و مثل آدم حسابی ها رفتار می کردم که نشد . پوزش ...
بهر حال سال نو مبارک باشد و بقیه اش را هم که می دانید .
۲.فکر کردم ما همیشه عادت داریم از غم و غصه هایمان بنویسیم . از حس های خوب مان موقع نوشتن
خیلی کم استفاده می کنیم . انگار ما ایرانی ها تا فرصت نوشتن گیرمان می آید فقط جای گله است و غیر .
نگاهی به شعرهایمان کمی موید این مطلب است .
۳. چند سالی است که کتاب های روان شناسی نخوانده ام . فیلم سکرت ندیده ام . کلاس های تکنولوژی
فکر نرفته ام و ....
یک
سجاد : پسر 18 ساله ی شهرستانی – شاغل در تهران –
نگهبان ساختمان - تحصیلاتش احتمالن راهنمایی –
خنده جز لاینفک صورتش
دختر : دانشجوی تهرانی 28 ساله
دختر : سجاد میدونی ولنتین چند شنبه می شه ؟
سجاد : چی ؟
دختر : میگم میدونی ولنتین چند شنبه می شه ؟
سجاد : چی میگین ؟
دختر : بابا میگم ولنتین ولنتیییییین ...
سجاد : آهان ... نمی دونم ....یعنی تایم شو که می دونم میشه ساعت ؛ولی اون اولیشو که گفتین نمی دونم !!!
دو
آبدارچی : مهندس امروز دارن بن می دن
معاون مدیر یا همون مهندس : بن کجا رو می دن ؟
آبدارچی : بن فروشگاه اداره رو دیگه .
مهندس : نمی شه همون پولشو بدن خودمون هر چی دلمون خواست بخریم . می دونی اصلن فلسفه بن چیه . بعضی از کشورهای اروپایی, دولت یک سری افرادی رو که سلامت روانی یا عقلانی درست ندارند تحت پوشش داره . چون این افراد توانایی و تشخیص صحیح خرج کردن رو ندارن به اون ها بن خرید فروشگاه های خاصی رو که روان پزشک یا پزشک شون تجویز می کنه می ده .......
آبدارچی : خدا رو شکر مهندس ما سالمیم ...
* بسته به میل خودتان می توانید یک و دو را پیوسته معنایی یا ناپیوسته معنایی بخوانید .
سرریز
سر می روم از هیچ
کف گیر ته دیگ
بغض برشته به دندان می کشم
هی گم و گیج و گیر....
توی این آتش دست و پاگیر
هی لبالب و لبریز ......
لعاب ولی هیچ .
ملاقه را بر می دارم
خودم را خالی می کنم
باز ...
سر می رود دیگ .......
آلما : مامان میگم ما از چی ساخته شدیم ؟
مامان : همه توی شکم های مامانامون می خوابیم بعد بزرگ می شیم می اییم بیرون !
الما : می دونم ولی از چی ساخته شدیم ؟
مامان :
![]()
![]()
آلما : چرا بابای بابا علیرضا از شکم مامانش بیرون نمی یاد ؟
مامان : آخه پیش خداست .
آلما : چرا ؟
مامان : مریض شد رفت پیش خدا .
آلما : آخه بابا علیرضا تنهاست . بگو نره پیش خدا ...
مامان : راستی ما از خدا ساخته شدیم آلما ..
آلما : تو شکم خدا خوابیدیم ؟
مامان : آره
آلما : خدا تو شکم کی خوابیده ؟
قابلیت حادثه شدن اقلیت
بدون شک پیروزی انتخاباتی باراک اوباما از حزب دمکراتیک ایالات متحده امریکا ,
جهان را وارد مرحله نوینی کرد که تا پیش از این در محدوده محالات می گنجید .
اگر چه حوادثی از قبیل فروپاشی دیوار برلین , فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ...
در قرن بیستم رخ داد که هرکدام در جای خود حادثه ای تاریخی – اجتماعی بود و
حتی مقولات روان شناختی – جامعه شناختی به دنبال داشت که آغازگر حرکت های
از پیش تعیین نشده بود . اما پیروزی اوباما اگر چه همه این موارد را می تواند در خود
داشته باشد , حامل پیام ها و نگرش های غیر قابل تصوری است که هر انسان قرن
بیست و یکمی می تواند از ماورای دریچه های عقیدتی خود به آن بنگرد تا به تعریف
دگرگونه ای ازجهان پیرامونش برسد .
پیروزی باراک سیاه بر مک سفید دارای وجوهات فراوانی در زمینه ی تجزیه و
تحلیل و بررسی سیاسی اجتماعی تاریخی و روانشناختی می باشد که هرکدام در
جای خود قابل بررسی است . آنجه در این خرده بررسی قصد دارم به آن بپردازم یکی
از این وجوهات است . حضور , کاندیدا شدن و در نهایت در دست گرفتن قدرت از سوی
اوباما به عنوان رییس جمهور بزرگترین قدرت سیاسی جهان ثابت کرد پدیده ی اقلیت ,
قابلیت حادثه شدن و جهانی شدن را داراست . حادثه شدن یا بودن در این جا تبدیل
محالات به ممکنات است به زعم نویسنده . هر جهانی بودنی نمی تواند صرفن حادثه
نیز باشد . برای مثال پیروزی شما در یکی از مسابقات علمی فرهنگی هنری یا ورزشی
در سطح جهانی شما را مشمول جهانی شدن می کند اما حادثه شدن خیر . ریاست
جمهوری اوبامای سیاه خیالات و اوهامات کسانی را به واقعیت تبدیل کرد که تا نیم قرن
گذشته حق هیچ گونه رای دادنی نداشتند و حتی تا به امروز نیز در پس زمینه ذهنی
اکثریت سفید پوست , سیاه پوست هم چنان سیاه پوست است با تمام نگرش های
تبعیضانه ای که ما شنیده ایم . اما اوباما با جهان امید بربسته و یخ زده ی امروز چه کرد ؟
او از همان ابتدای مبارزات انتخاباتی اش از تنها واژه ای که مکرر استفاده کرد همان
change بود . بدون اغراق تنها با پیروزی اش توانست شعار اصلی اش را به واقعیت تبدیل
کند و اقلیتی را به مسند اربابی اکثریتی بنشاند که تا قرن پیش تنها افتخار بردگی این
اکثریت راداشتند . این یک حادثه است . حادثه ای که توانست بعض سال های متمادی
سیاهان را بشکند و محنت اجدادی شان را به غرور و افتخار و شادی تبدیل کند . در دنیای
وحشت زده و دلمرده ی امروز که خشونت و یاس از مشخصات شناسنامه ای آن محسوب
می شود حضور این سیاه چرده بارقه ی امیدی بود در این ظلمات اندر ظلمات که تو می توانی
اگر بخواهی .
حالا سازندگان فیلم secret می توانند با اطمینان خاطر بیشتر سر بالا گیرند و به ساختن
نسخه های بعدی این اثر و دلخوش باشند و گواه ادعاهاشان این باشد:
ارباب روسفید سیاه امروز
زیرنویس :
1- اگر چه یک ماهی از پیروزی باراک اوباما می گذرد و شاید نگارش این مقاله کمی دیر باشد
اما این تاخیر تعمدی بود . با پیروزی اوباما من هم مثل یک سیاه پوست امریکایی گریه کردم و
خوشحالی . چرا ؟ نمی دانم . اما پیروزی سیاهان برایم تکان دهنده و مسرت بخش بود .
نمی خواستم در آن حال و هوا چیزی بنویسم که مشمول قانون « جوزدگی » شوم .
2- تعریفی که ازحادثه شدن داده ام تعریف شخصی بنده است و هیچ گونه ارتباطی با تعاریف
فلسفه ندارد که در این زمینه بی سواد بی سوادم علیرغم علاقه ی شدید م .
سیب
چرا این آسمانی که سرک کشیده
از پنجره اتاق
این شش حرف ر ا نمی دهد
دست باد
د
ل
ت
ن
گ
ی
چرا نیوتون نمی خوابد
زیر پنجره اتاقم
وقتی دلم را
حرف حرف
های های
می تکانم .
آهای آقای نیوتون
نترسید !
از دلم سیبی نمی افتد .
گیرم , افتاد
نه هوای حوا شدن دارم
نه خیال قانون شدن ......
