تبليغاتX
آلما خانوم جان

       صفحه اصلی              |               تماس با من               |            

 

 

 

 

یگانه وطنم نوشته است ، کلمه است
و می نویسم
پس نمی میرم .


                   مارگریت دوراس

 


 

صفحه اصلی آلماخانم جان

تماس با آلما خانم جان

دوستان آلما خانم جان

مکتوب
خوابگرد
هفتان
آريو برزن
وب نوشت
بنیاد گلشیری
ابراهيم
رستاخيز خيال
لي لي حوضک
خرمگس خاتون
نيمه خالي ليوان
منطقه امن
شراگيم
پیامبران کاغذی
عینالی
هیوا
کافه نمایش
کافه داستان
کافه تیتر
قابیل
خانه داستان
آتی بان
رزا جمالی
سیدعلی صالحی
امپراطور
جواد جزینی" جیم جیم"
آستانه ای بر شعر کازرون
انجمن مجازی
خودکار کم رنگ
کامران نجف زاده
مصلوب
حامد رحمتی
والس
ایمان ملکی "نقاش"
ایپک
علی عبدالرضایی
روجا چمنکار
لنگستن هیوز
نیشدارو
مهندسی بازار
وحید آقاجانی
مریم"مشاور حقوقی آنلاین"
پردیس خسروی"پردیس اسپرت"
رضاطاهری"همیشه خیابانی ..."
رضابهارلو"تو هرگز .."
سیاوش کاویان
بهزادبهادری"صدایم را ..."

نوشته های پیشین

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

آمار بازدید از وبلاگ

   
  

   

 

از همین ته مانده ها گفتم ...

 

قدری از سال و ماه گذشته

که دیگر خزر خیسم نمی کند و

گوش ماهی به حوالی ام راه کج نمی کند

تو : پس اب خزر هنوز ته چشم هات ماسیده ...

پس اب  چشم های من چه کسی را خزر کرده ؟

 

چرا از خوابم که به تو می گویم

ماه کلافه می شود

و مهتاب را دست به سر می کند  

تو : ببین ماه تاب نداشت ....

 

چرا گل های دامنم رنگی ازفلوکستین ندارند

تا تو که سر می گذاری

خرمن خرمن

خواب خدا و خزر و خورشید ببینی

 

چرا من اندازه خودم نمی شوم ؟

یا دستم به خودم نمی رسد

یا

باید دست خودم را بگیرم و راه بروم

 

بگذریم .......

برایم

یکی دو وجب جنگل

و چند خط خزر

بیاور

شاید

خرده ای  خزرخیس شدم

و

جرعه ای جنگل گیر .

 

    + نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

چرا من به خودم پشت نمی کنم ؟

 

 

یک بار هم خزر خودش آمد

روبه روی چشم هام نشست

من هم روبه روی خودم بودم

پرده تماشاخانه خیس شده بود

پرنده ها آمدند

منقارهاشان را در ماسه ها فرو بردند

و من ناگهان پیر شدم

 

چرا این تماشاخانه از این فیلم های سیاه دل نمی کند

چرا من به خودم پشت نمی کنم

چرا من روبه روی خزر نمی ایستم

چرا به من نمی گویی که ماه میان پیرهنت نیست

بریده هایی از اشعارحافظ موسوی از کتاب زن , تاریکی , کلمات  

 

شاید بی ربط باشد که بعد از این شعر  بگویم : بهارتان مبارک ! اما می گویم : مبارک .

و دیگر اینکه :

آرزو می کنم هر کس خودش را پیدا کند و به خودش پشت نکند .

و آخر اینکه :

همه ی دوستان ندیده ی مجازی ام را دوست دارم . به شرط اینکه کسی عنق و بد اخلاق نباشد!!

بازهم :

حسابی عیدتان مبارک

    + نوشته شده در  سوم فروردین 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

من نیکی می کنم و در بهارستان می اندازم ........

    

 ما را مادربزرگ جانی است فرزند خلف یکی از روحانیون کاشان که می گوید : ننه با خدا باش و پادشاهی کن ,  بی خدا باش و هر چه خواهی کن . در پی نائل شدن به چنین مقامی  متذکر می شود که آدمی زاد  باید همیشه دست و پا به خیر نیز باشد . از شما چه پنهان نمی دانم هوس پادشاهی کرده ام یا نه ؟!! ولی بدجور هوس دست و پا خیری کرده ام . چند روزی است به مددسلول های خاکستری در حال غور و تفحص ام که چکونه دست و پا هایم خیر شوند . تا اینکه ...

در این روزهای داغ که عده ی قلیلی از هم وطنانم قلب های دامپ و دومپی دارند جهت تشرف به مجلس شورای اسلامی , چراغ را به خانه روا دیدم .

القصه........

     در همان حالت تفحص گونه ام چرتکه ی گوشی همراه را استعمال کردم و سعی بر آن بود که از حساب سرانگشتی بپرهیزم . بدان جا رسید دانشم که اگر حضوری پرشکوه و سبز داشته باشم , قدم رنجه کرده به مسجد دوقدمی بیت مان بروم , چند نام مبارک از خیل نامزدهای انتخاباتی سلکت کنم ببخشید انتخاب کنم و با شناسنامه ای که مزین به مهر انتخاباتی است برگردم ؛ دست و پایم از این حالت انفعالی درآمده و کلی خیر شده اند و نیز اجدادراضی می شوم.( یعنی مادربزرگ از من راضی می شود )

      چه کاری می توان کرد که یک نفر به واسطه ی چهار سال خدمت صادقانه و خیرانه تا آخر عمر از مزایا و حقوق آن چهار سال استفاده کند ؟ منزل ( و البته منزل های جدید دیگر با همسران جدید دیگر به شرط مذکربودن نماینده ) ,  اتومبیل ,  اعزام به خارج از کشور ,  آشنایی با بزرگان مملکتی و استفاده( خدای نکرده سوء استفاده نخوانید ) از حسن روابط جهت نیل به مقاصد اجتماعی , مالی و البته معنوی ..... چرتکه ی گوشی همراه را یارای محاسبه نبود . از آخرین انرژی سلول های خاکستری به زور بهره جستم و دیدم هفت نسل بعد از ایشان که هیج,  هفت نسل قبل را نیز اگر می شد احیا کرد به بهشت دنیوی ای سوق داده ام که نگو و نپرس . دیدم چقدر راحت می شود کار خیر انجام داد . فقط با یک اسم نوشتن !! افسوس خوردم که چرا چنین توفیقی  فقط هر چهار سال یک بار به دست می آید !

     این را نگفتم : مادربزرگ جان می گوید که عوض خوبیت را حتمن می گیری . یعنی اگر نماینده ای را من انتخاب کنم ایشان به من خوبی خواهند کرد ؟؟؟ از مادربزرگ جان پرسیدم . گفت : شاعر می گوید تو نیکی کن و در دجله انداز ..... .گفتم :باشد  من نیکی می کنم و در بهارستان می اندازم .

بنابراین از کلیه حالت های انزوا طلبانه ی اجتماعی فاصله می گیرم , فردا من هستم و صندوق ...... و با این تفاصیل احساس بهشت رفتن نیز به من دست می دهد و نیز به دست و پاهایم همان احساس خیر بودن و بد همان احساس پادشاهی ! اگر آن جا ببینم تان , مطمئن باشید به قول  سلینجر با ولخرجی برایتان دست تکان می دهم   .

 

    + نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

   

1-    انتخاب write new از آیکون massage موبایل

2-    نوشتن : بد دلم گرفته برادر ... خواهر ...

3-    زیر و رو کردن دفترجه تلفن موبایل , در به در درخور ارسال کردن برای کسی , دوستی ....

4-    نیافتن ..

5-    یادآوری فلسفه همیشه شاد بودن ...

 

دوباره

1-.........

2- نوشتن : بد جوری خوبم برادر ... خواهر

3-...............

4- send all

5- دریافت پاسخ ها :

- بابا کی حالتو پرسید ؟ !!! بد جور احساس خوش تیپی می کنی ها !!

- خیلی خوشی ها !! سرخوشی ! توی این گیر و دار و وانفسها ....بابا باریکلا داره به مخت که تعطیلی اختیار کرده ..

- من نمی فهمم تو هنوز درگیر خوبی و بدی هستی !!!!!! بد و خوب یعنی چه جونم . می سازی یا نمی سازی ؟ همین ! افتاد . مثلن این دفعه خواستی چیزی از حست بما بگی , بگو سازگاری یا نه ؟

- من عاشق دختر همسایه مونم که همیشه دستش توی دماغشه = sms تو .

- خاک برسرگدات .....

- بعدازظهر یادت نره کاغذ توالت بخری .!

- یکی از اون فیلم نامه های ده فرمان کیشلوفسکی رو بردار بیار ببنیم ان قدر فک زدی ال و بله .

-من اون دوکلمه ی اول sms تو می چسبونم به ضمیر متصل اول شخص مفرد " م" ... این جوری ما هم خر نشده ایم !

 

    + نوشته شده در  ششم اسفند 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

    شب های چهارشنبه اثر آذردخت بهرامی  امسال موفق به دریافت چندین جایزه در جشنواره های داستانی شد . دست و پایی در داستان ها زده ام که ماحصلش را در زیر می خوانید :

واکنش های غیرمتعارف زنانه

 

شب های چهارشنبه اولین مجموعه ی داستانی آذردخت بهرامی است که از سوی نشر چشمه روانه بازار کتاب گردیده است . بیشتر داستان های این مجموعه روابط انسانی و عاطفی روزگار حاضر را به تصویر کشیده است . این رابطه ها یا بر پایه های سست و لرزانی استوار است یا فرو می ریزد یا هیچ گاه بنا نمی گردد. این که نویسنده چنین موضوعی را دست مایه اکثر داستان های خود قرار دهد و عموم این روابط در حال دست و پا زدن میان یک زن ویک مرد بخواهد شکل بگیرد ونگیرد و خیانت حول و حوش این روابط بچرخد و ویران گر جلوه کند ؛ شاید زنانه بودن یا زنانه نگریستن را مشمول سبک نوشتاری نویسنده کند . که البته این به تنهایی نمی تواند نقطه قوت یا ضعفی برای کتاب  باشد اما صاحب اثر را ممکن است به تک بعدی نگری متهم کند.

ð داستان گویی

میل به داستان گویی و دل دادن به ماجرا و روانه کردنش به خواننده یکی از توان مندی های خالق اثر است . به طوری که ما در دل داستان اصلی مدام با داستانک ها وماجراهای ریز و درشتی مواجه می شویم که به خوبی در خدمت مسئله داستان اصلی و پیشبرد آن است و به واسطه ی همین شبه داستان های جزئی , فضا و شخصیت ها ساخته و پرداخته می شود . داستان های"  شب های چهارشنبه " ,"  گربه ی لیدا , نانوایی , تیر چراغ برق " و " جمع کل " از این منظر باید نگریسته شوند . بهرامی در داستان شب های چهارشنبه خواننده را به کوه می برد , کنار جوی آب کباب می دهد , نمایشگاه کفش هایش را نشان می دهد ؛ به همین دلیل این داستان ها کشش و جذابیت لازمه داستان را برخوردار است و می تواند خواننده را به خوبی درگیر کند . اما هر گاه نویسنده از این توان مندی اش کمتر مدد جسته و به توصیف های طولانی و تکراری پناه برده باعث آزار خواننده شده و مابین خود و خواننده فاصله ایجاد کرده است

ð برجسته سازی محوریت موضوعی

با وجود داستان های فرعی و میل ماجراگویی نویسنده نه تنها  داستان ها از محوریت اصلی داستان خارج نمی شوند بکله  به سمت هسته اصلی داستان کشانده می شوند . در واقع  داستانک ها بر یک محور سوارند و در امتداد هم حرکت زنجیرواری را طی می کنند ؛ در نتیجه بزنگاه داستان هویدا بوده و قابلیت ایجاد تعلیق را داراست . در داستان " گربه لیدا ...... " اگر چه با چندین صحنه و داستانک روبه روییم اما همگی بر حول و حوش مسئله ای اصلی داستان بوده و در واقع در راستای سازندگی سه ضلع مثلث عشقی داستان است .  خانواده ی سعید( مادر , برادر و خواهر ) را در همین داستان کوتاه و در کنار سه شخصیت اصلی می آورد  اما جدا از ریل دغدغه ی اصلی داستان نیست .

ðتوصیف های طویل

به رغم آن چه در بالا گفته شد نویسنده در بعضی داستان ها مغلوب توصیف های طولانی و تکراری می شود که نه تنها به پیشبرد داستان کمکی نمی کند بلکه باعث آزار خواننده شده و گاه ما را از مرکزیت داستان به خارج پرتاب می کند . داستان های " بی قرار " و " بی دلیل " از این دسته اند . مثلن در داستان " بی دلیل " پاراگراف اول که پاراگراف نسبتاً طولانی ست در مورد تمام شدن نماز شخصیت اصلی داستان ( مهناز ) و خوش و بش کردنش با مهمانان است . اگر چه نویسنده به معرفی مهمانان نیز می پردازد اما می توانست در یک پاراگراف کوتاه چند خطی این پرونده را به خوبی ببندد .بدون آن که مرتباً از نگاه ها و چشم و ابروی حمید در طول داستان آن قدر بگوید . قسمت اول این داستان  مربوط به رابطه ی ناموفق مهناز و حمید است و قسمت دوم داستان به پرداخت روان شناسانه ی مهناز که  ریشه در گذشته ی مادرش دارد می پردازد . قسمت اول داستان می توانست با پرهیز از گزافه گویی و توصیف پردازی منسجم تر و کوتاه تر روایت شود و به قسمت دوم داستان که چذاب تر و تعلیق آور تر است فرصت بیشتری بدهد و شخصیت ها به جای روایت شدن در قالب توصیف درگیر ماجرا شوند و صحنه های جان دارتر و زنده تری خلق شود. مثل آن چه که در داستان " گربه لیدا..... " اتفاق می افتد .

در داستان " بی قرار " خواننده خیلی دیر وارد چهان داستان می شود . بعد از یک صحنه بیدارشدن و بلند شدن دختر از تخت خواب تقریبن دو صفحه از یک داستان هشت صفحه ای در مینی بوسی که دختر سوارش شده, می گذرد . مینی بوسی که از زاویه سوم شخص محدود به ذهن دختر روایت می شود . روایت هایی که اگر با صحنه های فعال و پر انرژی و کنش و واکنش آدم های داخل مینی بوس گره می خورد , ریتم کند داستان را حتمن عوض می کرد . اما صحنه ی آخری که در خانه یا محل کار احمدی می گذرد با آوردن چند جمله و چند حرکت خیلی زنده و خوش ریتم ساخته شده است .(ص 79 پاراگراف اول )

ðنگفتن گفتنی ها

در بعضی داستان ها نپرداختن به بعضی شخصیت های اصلی و شفاف نساختن برخی روابط  باعث گم شدن نقطه بزنگاه داستان شده یا فهم خواننده را در تشخیص و لذت تقلیل داده است . داستان " صفیه " نمونه ی بارز این ادعاست . نویسنده با با نپرداختن به شخصیت صفیه که نام داستان در افزایش این توقع بی تاثیر نیست , خیلی مختصر و کوتاه خواننده را با او روبه رو می کند که نه تنها همدلی وهمراهی با صفیه را از بین می برد بلکه به نوعی همدلی و همراهی خواننده را برای سیاره فراهم می کند . اگر حتی نویسنده آگاهانه و تعمداً چنین قصدی داشته باشد صرف کم توجهی به صفیه و کم رنگی حضورش نباید این فرصت همدلی برای سیاره را فراهم کند . به عبارت دیگر با شناختن و شکافتن و گفتن زندگی ِ شخصیت های داستانی است که هم ذات پنداری ِ لازمه ی داستان صورت می پذیرد . در صورت پرداختن و شفاف ساختن عادلانه ی  شخصیت سیاره و صفیه( دو قطب آهن ربا ی داستان )  است که اگر کفه  ی ترازوی ِ هم راهی خواننده به هر سمتی که مد نظر نویسنده است  سنگینی کند ؛ برگ برنده ای است در دست نویسنده . خیانتی که از سوی سیاره به صفیه می شود جدای از یک خیانت عشقی , خیانت سیاسی نیز هست . در واقع سیاره برای به دست آوردن حاجی و بیرون راندن رقیب از صحنه , صفیه و دخترش را که فعالیت های سیاسی داشته اند , لو می دهد . این جاست که واقعن باید دلمان کباب شود ! اما نمی شود , چون چیز زیادی از صفیه نمی دانیم .

در داستان " بی قرار " نیز تقریبن به همین منوال است . دختری که برای آزادشدن برادرش به هم خوابگی با طلبکار برادرش تن می دهد , از گذشته و حالش و مرد مورد علاقه اش چیز زیادی به ما نمی گوید . وقتی یک سوی ماجرا تسلیم جنسی علی رغم میل درونی است و ازسوی دیگر یک مرد مورد علاقه که از خوب یا بد حادثه باز نویسنده مرسم یک رابطه ی عشقی مثلثی است ؛ لازم است برای تسلیم شدن یا نشدن شخصیت زن داستان مرتباً در درگیری ذهنی خود بین طلبکار و مرد موردعلاقه اش دست و پا بزند . این جای داستان به دلیل وجود بعد جنسی اش مرد مورد علاقه بر برادرخاسرو مقروض ارجحیت ِ جدالی دارد .  

 

برای نمونه و پرهیز ازطولانی شدن به دو داستان این مجموعه دقیق تر نگاه می کنیم :

 

ð شب های چهارشنبه

بی شک موفقیت مجموعه داستان شب های چهارشنبه مدیون داستان شب های چهارشنبه است . این داستان که به خوبی از عناصر داستانی بهره جسته و به مدد شیوایی قلم و قصه گویی پر قدرت توانسته بدون وارد شدن در حوزه های جدید ساختاری و فرم  سطح داستان را از دیگر داستان های موجود  بالا بکشاند . به نظر نگارنده یکی از رمز های چنین موفقیتی اندک چرخش دید ِ نویسنده است . زن شب های چهارشنبه همانند دیگر زن های دیگر ( حداقل داستانی اش ) هنگام مواجه با خیانت همسر دچار خودخوری , خودکشی و خودآزاری نمی شود . بلکه در قالب یک نامه به رقیب با به رخ کشیدن قدرتش  در تسخیر دل همسر و با هوشمندی آمیخته باطنازی ِ زنانه ,  توفق و برتری خود را نه تنها به رقیب حتی به همسرش به نمایش          می گذارد . به دلیل همین نگاه تقریباً آوانگاردی است که شب های چهارشنبه از قلمروی یک داستان کوتاه ِ معمولی پارا فراتر می گذارد . مثلن  صفحه ی 11 :

آن موقع هر بیست و سه جفت کفشم اسم داشتند : کفش پیاده روی , کفش پیاده روی زیر باران , کفش پاشنه تخم سگی , چکمه ی آب حوض کشی , کوهنوردی , چلاغم کن ولی قدم را بلند کن ......

بنابراین ما با یک زن عادی روبه رو نیستیم  . زنی که بر کفش هایش اسم می گذارد و در این نام گذاری دست از طنزگویی بر نمی دارد و حتی مای خواننده را خوش می آید . یا مثلن صفحه ی 16 :

نام آن تابلو را " خیانت " گذاشته ام ؛ چون هر بار که احساس کرده ام شوهرم به من خیانت کرده , یکی از آن ها را شکسته ام { ظروف }.

زنی که چنین ابتکاراتی را حتی در مورد مشاجره ها و درگیری های زناشویی اش به کار می برد به راحتی وسعت ذکاوتش را به رقیب , همسر و خواننده نشان می دهد و به همین دلیل سطح متفاوت و بالاتری  نسبت به یک زن عادی اختیار می کند .

ðقله

داستان هشتم این مجموعه که نه تنها قله نیست بلکه از سطح دیگر داستان ها پایین تر است . در این داستان قله نماده ایده آل و دست نیافتنی بودن است که به محض دست یافتن هم نباید در آن جا ماند چون قله پایین می آید ( صفحه 86 : نباید در قله می ماندیم . اگر می ماندیم , قله پایین می آمد ؛ با قله ی پایین تر یکی می شد .... ). نویسنده قصد داشته به مدد این داستان خود مسیر رفتن تا قله را نفس زندگی بخواند و اینکه رفتن در این مسیر اگر چه خستگی , تشنگی و نفس نفس زدن و......دارد اما خندیدن , سکوت کردن , بغل کردن , تکیه دادن به یک دیگر , شوخی کردن , حرف زدن و .... را هم دارد. وقتی قرار است نویسنده ای از یک چنین موضوع تکراری و کلیشه ای به عنوان مسئله اصلی داستانش استفاده کند ؛ ضروری است این مسئله اصلی را هر چه بیشتر از تیررس و دید ظاهری خواننده پنهان کند تا کلیشه ای بودنش , انصراف خوانش داستان را در پی نداشته باشد . به دلیل عنوان قله و تکرار قله و جملات کلیشه ای موجود از همان ابتدا لایه ی زیرین داستان به رو می آید و عمق داستان را می دزدد . نتیجه این که داستان در سطح می ماند و وارد هیچ ساحت داستانی و زیبا شناختی و لایه دوم و خلاصه هیچ دغدغه ی داستانی نمی شود . نمونه ی موفق چنین موضوع داستانی ای را در مجموعه ی داستان " سمت تاریک کلمات " نوشته ی حسین سناپور می توان یافت . داستان " خانه باید خانه باشد " که موضوع اصلی آن حل نشدن در روزمرگی ها و پرهیز از تکراری شدن زندگی است ؛ به قدری در دل داستان نهفته است که بعید است تا پایان داستان دست نویسنده برای خواننده رو شود . البته به محض رو شدن نیز به یمن لطافت و حرکت آرام و خزنده گونه ی راوی به عمق داستان , شیرینی و دلچسبی فراوانی نصیب خواننده می شود. 

بنابراین لازم بود نویسنده با اتخاذ شگردهایی آن قدر مسئله ی داستانش را مخفی نماید و بعد آهسته و لاک پشت وار این مسئله یا فلسفه را رو کند تا آن اتفاق موردنظر نویسنده / راوی در دل خواننده اتفاق بیفتد و هم داستان . برای نویسنده ای که شب های چهارشنبه را آن قدر ظریف و دلنشین از پرداخت های تکراری دور می کند این انتظار زیادی نیست . 

 

 

    + نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

خوب بود

قدر گل های پیرهن گلاب خانم

بهارم می گرفت

و

پشت پلک های شهری خواب را 

 عاریه می گرفتم   

که هزار سال از من کوچکتر بود

و اگر view همه پنجره هاش به زیرزمین باز بود

باز من

با آغاسی بندری می رقصیدم

و

کل می زدم .

...

خوب بود

ککم که می خواست بگزد 

ایوروشه از شیار پوستم

نشت می کرد

و با رختخواب مردی سیر می شدم

که مرا به قدر دقیقه های گر گرفته ی لب هام

تناسب می بست .

..

..

خوب بود

حال و هوایmake up  صورتم

ربطی به شهرهای خزری نداشت

وقتی

آب حروف چینی روزنامه ها را

 به هیچ کجا می برد .

خوب بود ...

.......

 

 

دیماه 86

 

 

    + نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

بعدازظهر پاییز80

زن : من اصلن نمی خوام بچه بیارم . دلم نمی خواهد من یه نفرو بیارم که این دیوونه سرا رو تحمل کنه . مخصوصن اینکه توی کشور جهان سوم هم باشه و مجبور باشه چند برابر یه آدم عادی با همه چیز کلنجار بره .

مرد : موافقم . منم همین طور.

زن : اگه یه موقع هوس بچه کردیم به بچه می یاریم . اونی که نیومده که پدر و مادر نمی خواد ولی اونی که هست می خواد .

مرد : با همه حرف هات موافقم . قبوله ...

 

زمستان 80

-          دوشیزه خانم وکلیم ؟

-          بله ...

 

اردی بهشت 84

مرد : بیا جواب آزمایش رو ببینیم . من هنوز نگاه نکردم .

زن : خیلی خوابم میاد . منکه مطمئنم منفیه . خودت نگاه کن .

مرد : بیا دیگه ....

زن : زده بالای 30مثبته . من چندم ؟

مرد : 200

زن : چــــــــــــــــــــــــــــــی ؟ یعنـــــــــــــی ......

.

.

.

مرد : حالا باید چکار کنیم ؟ واقعن نمی دونم باید چه حسی داشته باشم؟

زن  : منم همین طور .

مرد : ما که نمی خواستیم .....

زن : چکار کنیم ؟

مرد : فعلن بلند شو لباس بپوشیم دیر شده باید بریم خونه ی آقای جیم جیم . مهمونی تموم میشه ها .

 

 

پنج شنبه یکم دیماه 84 ساعت 02/10 صبح

 

دکتر صبا : بچت دختره . فکر کنم 4300 آقای دکتر فرخ زاد .

دکتر فرخ زاد : نه 4200 .

دکتر صبا : عحب گربه ایه . نگاش کن ...

زن : چرا گریه می کنه ؟

تکنسین اطاق عمل : گریه خوبه . راه تنفس بچه باز می شه . می خوای ببینیش ؟

زن : نه نه ساکتش کنین .

تکنسین اطاق عمل : اسمشو می ذاری یلدا دیگه ؟

زن : نه .. آلما ....

 

زمستان 86

آلما : وقتی کوچولو بودم توی شکم شما بودم خب ؟

زن : خب ...

آلما :گوشت خوردم بزگ شدم اومدم بیرون ....

مرد : حیف نبود اگر نبود ؟

زن : خیلی . خیلی کم بود یه چیزی اگر نبود .

    + نوشته شده در  یکم دی 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مریم بانو  | 


   
  

   

چراغی که به خانه رواست

به مسجد حلال تر است

 

آمریکای جنوبی

ونزوئلا

مسکن

مسکن ارزان قیمت  

ایران

بانک های ایرانی

مسکن

 

عجله نکنید لغات بالا همگی به هم مربوط هستند . چقدر ما سواره باشیم و از پیاده بی خبر ؟ حالا وقتش رسیده که کمی از پیاده ها خبر بگیریم و دستی به سر و رویشان بکشیم . ببینید مسئله خیلی خیلی ساده است . بانک های ایرانی در حال چانه زنی با ونزوئلا هستند .  نه نه اشتباه نکنید این بار دیگر مسئله ، انرژی هسته ای نیست . مسئله مسکن است . مسکن ارزان قیمت برای ونزوئلایی ها !!!!!!! ببنید بالاخره ما هم باید یه چیزایی برای اون دنیامون جمع و جور کنیم . خب این یکی از راه هاست  . حالا که خداراشکر مسئله مسکن ما حل شده و ما مجبور نیستیم برای پنجاه متر جا ماهی چهارصد پانصد هزار تومان بپردازیم , وظیفه ی ماست که بدانیم هر ونزوئلایی کجا زندگی می کند ؟ کجا می خوابد ؟ چقدر از درآمد سالیانه اش صرف هزینه مسکن می شود ؟ آیا درآمد یک ونزوئلایی توان پرداخت هزینه مسکنش را دارد ؟  جوانان این کشور آیا درگیر بحران مسکن هستند ؟ این مسئله در کاهش آمار ازدواج شان تاثیر گذاشته است ؟ آیا در این کشور رشد نرخ مسکن در کمتر از یک سال به بالای صد در صد رسیده است ؟ واقعن تا حالا به این چیزها فکر نکرده اید؟؟ با چه استدلال اخلاقی ای این نا اخلاقی تان را توجیه می کنید ؟ یعنی واقعن تا حالا شما به مسکن ونزوئلایی ها فکر نکرده بودید ؟ وای وای وای !!! خدا به دور !!!!!

بیایید کمی به معنویات توجه کنیم . خودبینی و خود توجهی تا کی ؟؟؟؟

بیایید شعار سال جدیدمان این باشد :

هر ونزوئلایی یک مسکن

 

    + نوشته شده در  شانزدهم آذر 1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مریم بانو  | 


  

     

چیــــــزی مثل یـــک رمــــان

چند صفحه ی اول یک رمان نیمه تمام :

دستم رفت روي صورت صفورا با شتاب و پرصدا . نگاه كردم به بيرون مغازه و خدا خدا كردم آشنا نديده باشدم . بعد به صفورا . صفورا چشمهايش را بسته بود . دستش روي صورت داغ و قرمزش بود. .دست ديگرش را تكيه داده بود به طاقه هاي تاسقف چيده شده ته مغازه .  ناخنش توي پلاستيك پارچه ها فرو رفته بود. سايه چادرش افتاده بود  روي نوك كفشم . پلك نمي زد .هيچ . نگاهش به موزائيك هاي سياه شده معازه مانده بود. چادرش را مشت كرده بود توي دست . سايه از روي كفشم جمع شده بود . هيج نمي فهميدم از چشمهايش كه خيس شده يا نه . فقط سرخي لبها بود با لرزه هاي ريز ريز. انگار مثل هميشه نبود كه تا عصباني مي شد نه مهلت حرفم مي داد نه خيال كوتاه آمدن داشت . چشم هام  روي پلك هاي صفورا بود كه سر خورده بودند پايين . از پشت پلك هايش چيزي نمي شد فهميد . ولي از هيچ نگفتش چرا . دلم آشوب مي شد .

-         خب . نبايد مي آمدي اينجا خودت كه اصلاَ‌ مي دانستي يعني . نمي داني چه كرده اي ؟

همان جور ‚‌ با پلكهاي رو به پايين ‚‌ مژه هاي خيس و بي حرف  .  فروشنده ها حتماً خنديده اند  به همشيره همشيره گفتن هام موقع آمدن صفورا. و تا كجا و كدام سرا و دهانه پيچيده كه حاج حسين نامدار هم بالاخره بله ‚‌خدا مي داند . صفورا كه آمد تو كيوان گفت :‌خانم عمده فروشي داريم . سرم روي فاكتورها و صورت حساب ها بود و داشتم با ماشين حساب ور مي رفتم .

-         مي دانم با حاج آقا كار دارم .

كيوان كه مي گفت« بله حاج خانم بايد ببخشيد »صورتش با بقيه برگشته بود طرف من . من هم نگاه مي كردم به زني كه نگاهم نمي كرد و دلم مي خواست  اشتياه مي ديدم  . آب دهانم خشك شده بود . نمي دانستم بايد بشناسمش يا بگويم اشتباه آمده ايد .

نفهميدم كي از جام بلند شدم و گفتم : سلام همشيره . چي شده ؟ اتفاقي افتاده همشيره  ؟ حال مادر . .. كه كيوان گفت : ببخشيد حاج آقا مي روم دنبال حساب هاي حاج كريم .

صفورا  را بردم ته مغازه كه اندازه چهار تا موزائيك ال مي شود . ديده اي كه ؟ آن قدري كه صفورا ديده نمي شد . نمي دانم صفورا رعايت چه چيز را كرده بوديا به كدام مهرباني ام بخشيده بود كه آن جا چادر سرش انداخته بود  . چادري كه هي مي افتاد روي شانه اش .چطور به سرش زده بودكه روي لاك هاي رنگ وارنگ پاهاش جوراب كلفت بكشد و كفش رنگي پا نكند . يا از آن خط هاي دور لب و دور چشم ‚‌ چشم بپوشد . ولي آدامس توي دهنش بود منتها بي صدا . بادش نمي كرد

-         لاي اين همه شناس و ناشناس ‚‌ كس و ناكس كه شناسش هم ناشناس و ناكس است آمدي كه

-         كه ببينم مرد خونه يعني چي ؟

همان طور ايستاده بود ‚‌ بي هيچ حركتي از دست و پا و يا چشمها و لبها . آن همه آتش انگار ته  كشيد از ته دلم ‚‌از چشمهام ، از توي گلوم . و چيزي قاتي لحنش كرد كه داغ گرفتنم براي چند لحظه يادم رفت  . يادم رفت  آمدنش را . بودنش را توي اين پستو . پستويي كه ياد ندارم پاي زني توش باز شده باشد . انگار آمدنش مهم نباشد  . يا از قبل قول و قراري گذاشته نشده كه هيچ وقت توي اين درندشت شلوغ پايش به هر بهانه اي گير نكند . قسم خورد ولي نه به جان شهابش و گفت قبول و نمي گذارد حتي به سايه اش توي زندگي من شك كنند . هيچ نشاني نداشت از اينكه كجاي اين بازار پيچ در پيچ ام و با چند صدتا توليدي و فروشگاه سرو كله مي زنم . نمي دانست از صبح كجاي اين توده مورچه اي گم مي شوم و كدام سرا هستم و چند دهانه مغازه دارم .  تا اينكه شروع كرد مقدمه چيدن و هر دفعه مثالي زدن . خانم همسايه بالايي رنگ مبل هاي دفتر شوهرش را خودش ست كرده با ميز كارش . دختر عمه اش هر روز مي رود دنبال شوهرش و با هم مي آيند خانه . حشمت خانم گفت تا سر پسرم خون آمد سريع پريدم مغاره صاحب كارشوهرم . بالاخره راضي ام كرد براي روز مبادا بايد بداند كجا كار مي كنم  و در رفت از اينكه روز مبادا چه روزي است و مگر با تلفن و چند خط موبايل نمي شود مشكل اين روز مبادا را حل كرد .

 مثل هميشه نه ‚‌ طوري كه به زحمت شنيدم گفت  :

-         نبايد مي آمدم ؛ ولي آمدم . تو هم نبايد اين طوري مي كردي .

-           ير به ير كردن شده دیگه ؟

كلافه ام كرده بود اين زنگ هاي پشت سرهم موبايل كه اگر نصرت خان زنده بود تا به حال عادت كرده بوديم فارسي اش را بلغور كنيم . از سايه چادر صفورا رد مي شوم . هنوز تكان نخورده . با همان حالت سر و چشم ‚‌ بي حركت و رو به پايين . بدجوري بود كه خجالت بكشم از فروشنده ها و قايم كنم چشم هام را ازشان . رو نداشته باشم براي حرف زدن و چه كنيد و چه نكنيدها و حساب پس بدهم به شان كه زن و مغازه بازار و حاج حسين ؟ اين همشيره مگر قاعده بازار را نمي داند ؟ بازاري كه حداقل نصرت خان  قاعده اش را به خانواده خوب ياد داده.  بد جوري بود كه هي پس و پيش كنم جمله ها را و طوري دلواپسي و نگراني خرج قيافه ام كنم كه دروغم بگيرد .

-         كيوان  ؟

اين صدا مال وقتي است كه با خريدارها قاتي مي كنم