آلما خانوم جان
ادبی اجتماعی
و هذا البلد الامین اولین داستان بلند سینا دادخواه که توانست نظر جماعت نسبتاً زیادی از کتاب خوان ها و کتاب شناس ها را با خود همراه کند , شامل ویژگی هایی قابل تاملی است . اگر چه پوسته ی اولیه داستان قصه ی دو زوج عاشق است اما با کمی گذر از صفحه های اولیه داستان می توان به تلاش بی وقفه ی نویسنده ای پی برد که روایت و قرائت از کلان شهر تهران را در اولویت قصه گویی خود قرار داده است . شهری که پیشتر این گونه کمتر توصیف شده و یا نیمه خالی لیوانش در دل داستان های ایرانی گنجانده شده بود و راویانش اینجا و آنجا دست از نشان دادن شلوغی های سرسام آور , ترافیک بی نظیر و آلودگی های مشمئز کننده اش بر نمی داشتند . شاید به همین دلیل پناه بردن به آپارتمان ها را به عنوان مکان روایت داستان گزینه ی بهتری می یافتند . داستان های چاپ شده دهه ی هفتاد و هشتاد عموما با همین بافت آپارتمان روایی جای پای خود را محکم کردند . البته ناگفته نماند آغاز دهه هفتاد آغاز سازندگی و سوق دادن تهران به سوی یک شهر مدرن با معماری و بناهای مدرن بود , شهری که هوای دوران پس از جنگ را تنفس می کرد . بهر حال هم زمان روایت داستان و هم زمان چاپ داستان , تجهیزات بیشتر و بهتری برای نویسنده ی جوان مهیا کرده تا " یوسف آباد خیابان سی و سه " روی دیگر مادر شهری را نشان دهد که اگرچه بچه – شهرک ها و بچه – محله های فراوانی از سر و کولش بالا می رود ؛ اما این مادر هم چنان زیبا , جوان , مهربان , برازنده , پر صلابت و مستحق عشق است . آنچه در ادامه این نگارش می آید , بررسی شاخصه های رمان شهری و کارکردهایش در داستان مورد بحث است . مکان در این داستان مکان هویت ویژه , چند کارکردی و ثمر بخش یافته است . به رغم وجود داستان های چاپ شده ی شهری از سوی برخی نویسندگان ایرانی , یوسف آباد .....توانسته به مدد خلق کامل تر از یک مکان و تاثیرش بر نوع و شیوه ی گفتار و رفتار شخصیت های داستان ادای دین بیشتری به سبک داستان شهری ایرانی کند . اگرچه نویسنده با ذکر محله های شمالی , غربی و مرکزی تهران , اسامی زیادی را وارد دنیای داستان می کند ؛ اما داستان شهری اش تنها وام دار اسامی نیست . بلکه با تشخص بخشی و هویت زایی مکان ها و ایجاد نوعی از لحن و گفتار در زبان شخصیت ها و تاثیری که این مکان ها بر شخصیت ها می گذارند ؛ اثر واجد صلاحیت بیشتری برای کسب امتیاز جهت رده بندی رمان شهری می شود . ژان گیران در تحلیلی از فضا چنین می گوید : " فضا , نه مکانی با سه بعد که انسان در آن زندگی کرده و جا به جا می شود , بلکه حادثه ای است که از خلال آن یک اثر تحقق یافته و ابعاد فیزیکی خود را پشت سر می گذارد تا به رده یک اثر هنری برسد . 1" " انسان ها در فضا زندگی می کنند یعنی رابطه ای پیوسته از کنش های متقابل با آن دارند : از آن تغذیه می شوند و آن را تغذیه می کنند ؛ از آن تغییر پذیرفته و آن را تغییر می دهند ؛ در آن فضا حرکت می کنند و با این حرکت خود , در آن فضا معنا می آفرینند ؛ اجزای فضا را به نشانه های معناداری برای خود تبدیل می کنند و یا نشانه هایی از بیرون بر فضا می افزایند. 2 " بر همین اساس روایت فصل یک به رغم هجوم کثرت بار برندها و اسامی , انگشت ایرادی متوجه صاحب اثرش نمی کند . این برندها و مکان ها هر یک سهمی از هویت بخشی و ساختن شهری دارند که پیشتر ناگفته یا کم گفته مانده بود . پاساژ جایی است که هر برندی میل دخول به آن را دارد بنابراین انتخاب این محل برای راوی ای که برند دوست است , هم منطق روایی مکان را در پی دارد , هم این هجوم یاد شده را توجیه می کند. در هر فصل با قرائت تازه ای از شهر مواجه می شویم ؛ سامان به اقتضای سن و نسلش که میل پیوستن به رویای جهانی دارد , چاره ای نمی بیند که شهر را از خلال برندها و از دل یک پاساژ صاحب نام قرائت کند تا بین شهر خویش و آن سوی مرزها پل زده باشد . اوکتاوپاز شاعر و انسان شناس مکزیکی می گوید :" نگریستن , فعلی است که شرط مقدماتی اش یکی شدن نهایی بیننده و موضوع دیدن است . شرطی نه نیازمند آزمودن و نه مستلزم اثبات ...... میان آنکه می نگرد و آنکه نگریسته می شود , باید پل زد . پل های گوناگون : زبان و زبان ها . پل هایی که بر آنها از فضاهای هیچ می گذریم , فضاهایی که این را از آن , اینجا را از آنجا , اکنون را از گذشته و آینده , جدا می کنند . 3" اما لیلا که عنوان نسل پیش از سامان را یدک می کشد و در زمان جوانی و نوجوانی اش برندها آن چنان جای پایی در تهران باز نکرده بودند , قرائتش از شهر یک زن خیابان دوست را می سازد : " بی تاب خیابان های تهران هستم . "( صفحه 41) "توی عوالم خودم بودم . به خیابان پناه برده بودم. خیابان های اطراف دانشگاه تهران . "(صفحه 43 ) اگر برای سامان خیابان های شهر رودخانه هایی هستند که آخرش به پاساژ می رسند , خیابان ها برای لیلا با میدان تمام می شوند , که این می تواند هم تراژیک باشد هم عادلانه : " عمر خیابان ها وقت رسیدن به میدان ها تمام می شود . از میدان ها متنفرم . خیلی تراژیک است که عمر بعضی از خیابان ها مثل خیابان فرعی من , به این کوتاهی است . عادلانه است به هر حال . (صفحه 44) برای لیلا که سهم کم و کمتری از آزادی فردی را تجربه کرده است , خیابان , آزادی بیشتر و تازه تری به ارمغان می آورد : " در خیابان که راه بروم , کلماتم زنده می شوند . خیابان زبان های در حال انقراض را دوباره زنده می کنند ." ( صفحه 52 و 53 ) "در برخی از زبان های اروپایی با شعار " هوای شهر انسان را زنده می کند " روبه رو می شویم . شهرها همواره مکانی بوده اند که آزادی فردی در آنها معنا می یافته است..... . شهر هرچه بیش از پیش به ابزاری برای تجربه احساس ها و بیان آن ها بدل می شود . از این رو بیان شهری به شکلی اجتناب ناپذیر ما را به سوی زیباشناسی شهری هدایت می کند ........ بیان شهری همچنین خود را در قالب روزمرگی و فضای عام آن یعنی " خیابان " و سرانجام در " شخصیت شهری " باز می نماید . 4" از سوی دیگر سامان در پاساژ گلستان به قرائت فضای دیفرانسیل , فضایی که زاده ی دوران پسا مدرن یا مدرنیته ی سوم است , می پردازد که به خوبی بر محور سن و اشتیاق جهانی شدنش منطبق است . " فضای دیفرانسیل فضایی است که در آن استفاده کنندگان در موقعیت سلطه قرار دارند ؛ زمان به یک منبع بدل شده است ؛ این فضا فضایی خلاق برای عشق , هستی و کار است ؛ این فضا فضایی برای جشن و غیر کار است ؛ فضایی تکثرگراست ؛ فضایی اروتیزه ( شهوانی ) شده ؛ این فضا فضایی مبهم , متحرک , خالی , موقعیتی و رابطه ای است ؛ این فضایی است متراکم و به شدت مناسب برای برخورد و انتقال ؛ فضایی خالی برای بازی و دیدار ؛ فضایی عینیت نیافته ؛ فضایی برای اقلیت ها و مردمان حاشیه ای .5 " به همین اندازه قرائت لیلا از شهر مربوط به فضای انتزاعی که محصول دوران مدرن یا مدرنیته ی دوم است , می باشد . فضایی که عموماً و به شدت فردی , خصوصی و تنهایی است . راوی فصل دو به رغم اعتیاد مفرح بخش خیابان گردی اش , قصه اش از درون آپارتمان شخصی و گاه از پشت پنجره رو به بیرون روایت می شود و تنها در پایان فصل همراه با معشوقش پا به فضای دیفرانسیل می گذارد تا کلماتش زنده شوند . زمان اختراع ماشین بخار که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم موجب پیدایش انقلاب صنعتی اروپا و شهرها گردید , به بزرگ نمایی و تقدس زمان بیش از هر عنصر دیگری دامن زد . حضور کارگران در ساعت معین و حمل و نقل مسافران بوسیله قطار در ساعت های مشخص از مهم ترین دلایل قدرت مندی و سلطه گری عنصر زمان محسوب می شوند . از این رو به تدریج زمان و تنظیم آن با امور روزمره به یک شخصیت نه چندان مرئی ولی قطعی در طول داستان زندگی شهرنشین ها تبدیل شد . شخصیتی که جز لاینفکی از کلیت شهر است . واقف بودن نویسنده " یوسف آباد ... " به نقش واجب الوجود عنصر زمان در خصوص تعریف و توصیف جامع از شهر مدرن به همان اندازه ای است که روایت های خود را در هر چهار فصل ملزم به روایت های زمان مند و مقید به قید زمان می نماید . راوی ها در خلال قصه های خود اگر به قرائت مکان های شهر تهران می پردازند , از قرائت زمان و یادآوری آن در لابه لای قصه نیز غافل نمی مانند . غیر از فصل یک که دقیقا زمان شروع روایت را بیان نمی شود , زمان شروع روایت در فصل دو یک ربع به پنج , در فصل سه بیست دقیقه به هفت و در فصل چهار یک ربع به هفت است و عموماً هر فصل در کمتر از یک ساعت روایت می شود . آگاهی علمی نویسنده از زندگی مدرن شهری موجب خلق زمان و حل کردنش در مکان و در نهایت ایجاد یک شبکه ی مکان – زمان در طول داستان می شود. " زمان یک پدیده طولی ( یک تداوم ) است و مکان یک پدیده ی عرضی ( گستردگی ) است که صرفا ً از طریق نقاطع تقاطع خود بر روی ساختارهای ذهنی و مادی می توانند برای انسان ها درک پذیر و محسوس شوند 6". " محور زمانی در رابطه ای پیوسته با محیط فضایی قرار می گیرد و به نوبه خود آن را تغییر داده و بر آن معناگذاری , نمادگذاری و نشانه گذاری می کند . فضاهای شهری , محله ها , شهرها در کلیت خود , منطقه های ملی و یا بین المللی بدین ترتیب بدل به پهنه هایی می شوند که می توان آنها را " مکان های حافظه " نامید .7 " شواهد داستانی دال بر این ادعا: همه ی راویان زمانی را برای روایت بر می گزینند که با دلداده شان قرار ملاقات دارند و این مسئله فی نفسه محدودیت زمانی را در مکان جغرافیایی خاصی در سطح اولیه داستان مستتر می نماید . مادر شهر عنوان کتاب , توضیح کوتاه پشت جلد و صفحه ی ماقبل شروع داستان بروشور حوزه ی معنایی – مکانی نویسنده است به مخاطب ؛ که قرار نیست صرفاً در قصه ی عشقی حل شود , بلکه باید آماده ی حضور در یک ورطه ی عظیم تری از عشق باشد : " برای یافتن یک زن باید توی زن دیگری گم بشوی , یک مونث خیلی خیلی بزرگ تر " (صفحه 68) و یا : " تهران ملکه خاکستری بود و اگر توی ملکه خاکستری گم می شدم , لیلا خودش پیدایش می شد ." ( صفحه 68) همین تشخص بخشی به شهر که تا حدی بوی تقدس گرایی نیز از آن به مشام می رسد , " بلندی های شهر " را می آفریند که تقاطع حضوری لیلا و حامد را رقم می زند . پیدا کردن یک مونث کوچک تر از دل یک مونث خیلی خیلی بزرگ تر به مدد شهر گشتی و شهر دوستی میسر می شود . از دیگر مواردی که نویسنده سعی در پررنگ کردن دیگر وجوه شهری دارد , کارکرد متافیزیکی مادر شهر یا کلان شهر (metropolis ) است . metropolis در اصل واژه ای یونانی ومرکب از metre به معنای مادر و polis به معنای شهر است . " اصطلاح منطقه کلان شهری یا متروپولیتن برای تعیین منجموعه های شهری به کار می رود که شامل حداقل یک شهر بزرگ و چندین شهر کوچک و شهرک است که از لحاظ جغرافیایی و اقتصادی همبسته اند و شهر اصلی در آنها نفوذ اقتصادی و اجتماعی اعمال می کند 8. این مادرشهر در داستان یوسف آباد .... برای شخصیت های اصلی اش در هر فصل سعی دارد وجه مادرگونه ی خود را ایفا کند . شاید این کارکرد شهر در داستان های حامد و ندا اثر بخشی بیشتری نیز پیدا کرده باشد . البته ناگفته نماند که سامان تنها به کلان شهر تهران نمی اندیشد ؛ او با توسل به برندها که خود نیز روزی قصد ثبت این برندها را دارد به تمام کلان شهرهای دنیا می اندیشد . در فصل چهار ندا در روایت گذشته ی خانوادگی اش , دور شدن از تهران و مهاجرت به شهر دیگر را مسبب از دست دادن برادرش نیما می داند . گویی دور شدن از مادر ( تهران ) و رفتن به شهر دیگر ( بندر عباس ) از نیما یک پسر لات می سازد . در نقشه جغرافیایی هم بندر عباس درست مقابل تهران است . " همه چیز تقصیر بندر عباس بود .....بندر عباس بود که تهران را از سر نیما پراند ."( صفحه 90) " شهری از شهر دیگر به تو سزاوار نیست و بهترین شهرها شهری است که تو را در برگیرد ..."( صفحه 104 ) ندا خود و خانواده اش را متعلق به این مادرشهر می داند و رفتن به شهر دیگر را سزاوار نمی داند . اگر دور شدن از تهران برادر ندا ( نیما ) را به یغما می برد , حل شدن در تهران لیلا را برای حامد به ارمغان می آورد . حامد از دریاچه تار , گلاب دره و دشت هویج گرفته تا هتل البرز , حجاب و وصال خیال درهم نوردیدن این مادر شهر را دارد و حتی به شاگردانش این جمله ساده و لی زیبا را یادآور می شود : There is a city in your heart , talk to her با تمسک به همین رفتار و گفتار مومنانه به تهران است که به " بلندی های شهر " و به عبارتی به بلندی های آرمان هایش می رسد . از سوی دیگر هدیه گرفتن کتاب وداع با اسلحه در تله کابین گویی آخرین مهر تایید شهودی حامد است در راستای اثبات کاردکرد مونث – مادری شهر به خود . تحبیب , تقدیر , تحسین و تکریم ِ پیدا و پنهان این ملکه خاکستری تا آنجا پیش می رود که این ملکه را هر چه زیباتر , طنازتر و افسونگرتر جلوه دهد و خبری از خاکستری بودنش نیست . نشانه ها ومعناها طبیعی است در چنین داستانی که می خواهد حضور و سلطه شهر را به عنوان یک واقعیت بیرونی پرقدرت بر سایر پدیده ها تحمیل کند , دست نویسنده از نشانه ها و معناها خالی نباشد . یوسف آباد ..... به رغم حجم نه چندان وسیعش سرشار از نشانه ها و معناهایی است که می کوشد روابط آدم ها و مکان ها و دل مشغولی هایشان را متاثر از این واقعیت حی و حاضر نشان دهد . اگر چه هر کدام از راوی ها مجذوب شهر و علاقه مند به رهایی من خود در دل شهر تهران می باشند , اما افکار انتزاعی دست از سرشان بر نمی دارد و هرکدام در پی پیدا کردن گوش شنوایی برای درد دل های ذهنی شان می باشند . به غیر از سامان که بهانه و مخاطب ذهنی روایتش یک موجود زنده است ( که البته بیشتر به یک مرده ی متحرک می ماند ) حامد با شورلت موروثی , لیلا با دوقلوهای توهمی و ندا با مجسمه های دوست جانی , پا به تاریک روشنای ذهنی خود می گذارند و گذشته ی نه چندان دلچسب خود را در حال روان در دل شهر در می آمیزند . " اگر فرض را بر آن بگذاریم که " حرکت " و " فضا " و روابط بی شمار , پیچیده و پویای میان آنها بتوانند فرایندی پیوسته از " معناسازی " را از خلال تولید پیوسته " نشانه ها " و امکان پیوسته " تفسیر " این نشانه ها در ذهنیت های متفاوت انسان ها به وجود آورند , در چنین حالتی شهر بدل به " متن "ی می شود با لایه های بی شمار که سراسر آن قابل " قرائت " و قابل " تفسیر " خواهد بود و به ویژه " متن " ی که روش " قرائت " آن " حرکت " در آن خواهد بود و از آنجا که ذات شهر در تحرک ناشی از سازوکارهای درونی آن است , به همین دلیل می توان پنداشت که زیباشناسی شهری در واقع در رابطه ای پویا و پیوسته میان بازیگران شهری ِ در حرکت و جنب و جوش در شهر و شهر به مثابه موجودی زنده , تعریف شده و به بیان درآید " گویی " متن " شهری هر روز , و در روزمرگی , بارها بارها از نو نوشته شده و بر حجم و بارهای معنایی و نشانه هایش افزوده شود و هر بار بتوان به شیوه ای تازه دست به تفسیر آن زد . 9" شهر نماد شادی , تحول , زایش و نشاط است . از این روست که شخصیت های داستان به رغم عشق های فروخورده و ناملایمات شان روایت های ملال بار و اندوهگینانه ارائه نمی دهند و وقتی در دامن این مادر شهر رها می شوند ؛ گویی این مادر دست مهربانی بر سرشان کشیده و شادی و نشاط ذاتی خود را به فرزند- شهروند هایش اهدا می کند . پاساژگردی , خیابان گردی , دریاچه تارگردی و مجسمه گردی که به عنوان علاقه ی شدید قلبی هر یک از شخصیت های اصلی داستان قلمداد می شود ؛ به مدد روایت روان و سنجیده , به خصوص در فصل یک , از پس ارضای تمایلات ذهنی و روحی راویان به قدری موفق برآمده که پایان سه فصل از چهار فصل به سبک happy end بسته می شود . happy end ی که مدیون بودن , حس کردن و لمس کردن شهر می باشد . " ساساکی اندیشمند ژاپنی زیبایی شهر را در مجموعه ای از ارزش های زندگی شهری می داند که خود حاصل تجربه احساسی مستقیم انسان ها از شهر هستند . شهر از خلال حس ها درون ذهنیت ما راه می یابد و به رفتارهای شهری ما می انجامد و در این تجربه , آنچه باید زیبایی تعریف شود احساس " مطبوع خوشی و آسایش " ی است که ممکن است حاصل این تجربه باشد ( و البته ممکن است نباشد ) : تز من این است : مهم ترین عامل در زیباشناسی شهر نه قابلیت دیداری آن بلکه قابلیت بساوایی آن است . من گمان می کنم که قابلیت نخست را باید در نقطه نظر گردشگری دید که از شهر دیدن می کند و قابلیت دوم را از آن اهالی خود شهر , و من همچنین بر این باور هستم که ژرف ترین و زیباشناختی ترین درک و شناخت از یک شهر را باید عموماً در نزد اهالی آن و نه بازدیدکنندگان از آن یافت . من حتی تمایل دارم بگویم که همین زیبایی بساوایی ( اگر بتوانم چنین اصطلاحی را به کار برم ) است که در سیمای شهری به مثابه یک زیبایی ژرف منعکس می شود . 10" از این روست که هسته مرکزی داستان بر حول محور عینیت بخشی و تشخص نمایی شهر شکل می گیرد و در طول داستان تمام تمرکز نویسنده بر همین مرکز باقی می ماند که به انسجام محتوایی اثر نیز می انجامد .هر سطر کتاب خود را ملزم به رعایت همین تمرکز می داند و به همین دلیل است که خبری از پراکنده گویی و از هر دری سخن گفتن نیست .گویی ما با نویسنده ای روبه رو هستیم که سوگند یاد کرده جز از شهر و خونی که به شهروند هایش تزریق می کند , از هیچ چیز دیگر نگوید . وهذا البلد الامین ( و قسم به این شهر امن و امان ) 11 پی نوشت ها : 1.انسان شناسی شهری , ناصر فکوهی , چاپ پنجم , نشر نی , صفحه 306 2. همان منبع , صفحه236 3., همان منبع , صفحه 306 4. همان منبع , , صفحه305 5. همان منبع , , صفحه241 6. همان منبع , , صفحه 237 7. همان منبع , , صفحه 259 8.جامعه شناسی شهری , دکتر رسول ربانی , انتشارات دانشگاه اصفهان , چاپ دوم , صفحه 208 9. انسان شناسی شهری , ناصر فکوهی , نشر نی , چاپ پنجم , صفحه306 10. انسان شناسی شهری , ناصر فکوهی , نشر نی , چاپ پنجم , صفحه307 11.سوره تین , آیه 3 آتشـــانه لابد چیزی از جنوب چشم هایت پیش من جا مانده که گاه گرماگُر می شوم گاه جنگل جوان گاه غماغروب. نقشه ات را نگاه کن ببین لابه لای اسامی جزیره ای می بینی که چهار حرف داشته باشد وُ بخواهد دور این جنوب بگردد؟ این چهارحرفی حرف دارد حرف هایی با ویژگی های تنگه ی هرمز به هیبت رشک برانگیز نفت که جسارت می کند وُ ترا به آب تنی و گوش ماهی دعوت می کند. بهمن 89 خانم و آقای نویسنده, لطفاً دلنویسی کمتر مطالبی از یوسف علیخانی و حسین سناپور خواندم که
محورشان کم توجهی به داستان و داستان نویسی ایرانی بود. از دو کتاب پرفروش سال های اخیر که به چاپ بیستم
و بیست و چهارم رسیده اند, یاد شده است. پر
رنگ بودن عنصر تعلیق و قصه در این کتاب ها کشش لازم در خواننده ایجاد می کند که
همین امرموجب موفقیت و مطرح شدن کتاب هاست.اگر چه کتاب ها در زمره ی کتاب های عامه
پسند قرار دارد, اما به دلیل برخورداری از قصه های پرکشش و تعلیق مناسب مستحق چنین
طبقه بندی ای نمی باشند . اینها چکیده ی یادداشت یوسف علیخانی است . تعداد بالای نوبت چاپ ها و جذابیت داستان ها نمی
تواند بهانه ی خوبی برای یک تجدید نظر,ولو کوچک, از سوی نویسندگان جدی امروزه باشد؟
تا جایی که یادم می آید همیشه بین نویسندگان جدی و اکثریت مردم عادی و حتی تحصیل
کرده فاصله ی بعیدی بوده است. آیا همیشه
این فاصله به نبود آگاهی و فهم خواننده بر می گردد ؟ آیا نمی شود طوری نوشت که هم
منتقد ادبی و خواننده ی حرفه ای را راضی نگه داشت,هم دل و دین خواننده ی عادی را (
آن هم با اخذ کرسی های میلیونی ) برد ؟اینکه خواننده عادی نویسنده ی جدی را جدی
نمی گیرد, بخشی اش مربوط به جدی نگرفتن خواسته های خواننده ی عادی از سوی نویسنده
ی جدی است. ما در مملکتی زندگی می کنیم که
نویسندگان حرفه ای و جدی اش چندان توفیق حضور, ظهور و مطرح شدن را از سوی رسانه
های دولتی ندارند. بنابراین طبیعی است که راهی به خیل مردم باز نکنند .از سوی دیگر
خواننده ی عادی این مملکت چندان دغدغه ی ادبیات روشنفکرانه را ندارد. چه باید کرد؟
هنوز هم نویسنده باید برای دل خودش بنویسد؟ نویسنده ای می تواند برای دل خودش
بنویسد, که بین طبقه ی خود و دستگاه حاکم و اکثریت مردمش دره ی عمیقی نیست, که با
دلنویسی اش خدمتی به تعمیق و تعریض این دره کرده باشد. این دلنویسی جای دگر می
خواهد و دل دگر. از این رو یادداشت آقای علیخانی تلنگر مفید و
خوبی می تواند برای نویسندگان امروزی باشد . از انتشار رو به رشد ترجمه های ادبیات داستانی
خارجی در مقایسه با انتشار کم ادبیات داستانی داخلی ابراز نگرانی شده است. کم توجهی دوستان داستان نویس و منتقد و داستان
دوست به آثار داخلی و عدم تلاش برای معرفی و مطرح شدن داستان های ایرانی گله هایی
را برجا گذاشته است که بی تاثیر بر این رکود بوجود آمده نیست. اینها نیز چکیده ی
یادداشت حسین سناپور است . وقتی
عرصه های حضور تا این حد تنگ و کم دسترس اند, شاید بد نباشد که خودمان کمی محل عرضه
را برای هم صنفی هامان بازتر کنیم. این خوی و خصلت نژادی که هیچ وقت هم رده هامان
را نه صاحب خرده هوشی می بینیم, نه سرسوزن ذوقی؛ اینجا هم گریبان گیرمان شده است.شاید
با نوشتن یادداشت و مطلب هم بتوان به معرفی کتاب به علاقه مندان کمک کرد و هم به
نویسنده و منتقد چیزهایی یادآور شد؛ حتی اگر کتابی تنها بتواند بخشی از انتظارات
ما را برآورده کند."عادت می کنیم" شاید کتابی نباشد که دوستش داشته
باشم, اما وقتی چندی پیش چاپ بیست و یکمش را روی پیشخوان کتاب فروشی دیدم, کلی ذوق
کردم. همین که این رده از ادبیات بتواند به چنین نوبت چاپی برسد, ارزش یاد کردن دارد.
جدیدترها هم "نگران نباش" , " یوسف آباد, خیابان سی و سه " ,
" چهل سالگی ".... و
نکته ی آخر اینکه در یک جریان و بستر هنری اولین چیزی که انتظار می رود, بدعت و
نوآوری است. چیزی که در میان دوستان نویسنده در مناسبات و مجالس ادبی به قلت رسیده
است. تا آن جا که من اطلاع دارم همین جلسه های داستان خوانی است و توی سر و کله ی
داستانِ هم دیگر زدن و دیگر هیچ ؛ که البته به جای خود مفید و کارآمد هم هست.
اما تنها داستان خوانی شاید بدیهی ترین و دم دستی ترین استفاده از این حضورها و
محافل باشد. شاید بتوان در این حضورها و با بکارگیری اینترنت, وب لاگ سازی, وب لاگ
گردی و... به ابتکاراتی دست زد و از انفعال , انزوا و مهجوریت ادبیات کم کرد؛ حالا نویسندگان صاحب نام به
نوعی, نویسندگان کم نام تر و علاقه مندان به داستان به نوعی دیگر. بهر حال اگر
ادعایی هست ,همه باید دل مان برای ادبیات داستانی بسوزد. نوشته ی حسین سناپور هم شاید بتواند تلنگری
برای این دلسوزی باشد . غلت زدن در عسل و پر دومین مجموعه ی
داستان علیرضا محمودی ایرانمهر شامل 9 داستان کوتاه است که نشر چشمه چاپ کرده است.
هشت داستان با راوی اول شخص و یک داستان با راوی سوم شخص , هر کدام موقعیت هایی را
رقم می زنند که کمتر تصویر شده بودند که از این میان راوی های شهید و سوسک برجسته
تر هستند. ابر صورتی را شاید بتوان از وجوه مختلف مورد ارزیابی قرار داد , اما به
نظر نگارنده دو ویژگی عمده, اثر حاضررا قابل توجه و تامل می نمایاند: 1.
موقعیت های کم آشنا با کنش های زیاد نویسنده علاقه مند به قراردادن راوی ها در
موقعیت های کم متعارف است. از این لحاظ داستان ابر صورتی و ادیسه مثال های قابل
بحث هستند. - ابر صورتی : راوی سربازی است که در جنگ ایران
وعراق شهید می شود که داستان با لحظه ی تیرخوردن و مرگش شروع می شود. روای در سطر
پنجم داستان می میرد و اگرچه در طول داستان خاطره ی پدر و مادر و پروانه در این
میان تعریف می شود, اما حداقل دو سوم داستان در زمان حال می گذرد که داستان
موفقیتش را نیز بیشتر مدیون همین تعریف کردن زمان حال است. راوی به دلیل مرده
بودنش تنها در قبر دراز نمی کشد که چیزهایی برای ما تعریف کند.به دلیل دست کشیدن ازترفند خاطره گویی ؛تحرک مکانی
را ,با وجود تناقضش برای راوی مرده ,ایجاد می کند. راوی از این قبر به آن قبر
منتقل می شود ؛حتی اگر چهار انگشت دست چپش برای همیشه در قبرقبلی باقی بماند, به
پشت کامیون منتقل می شود, داخل کشوهای تابوتی سردخانه می رود, سوار هواپیما می
شود, به میدان آزادی و حیاط حوض دار پر شمعدانی می رود و مهم تر اینکه از یک کشور
به کشور دیگرمی رود. ما را داخل کامیون ها
چیدند و به فرودگاه بردند .آن جا مرا با همه ی بار اضافه ای که از استخوان های
بیگانه داشتم سوار هواپیما کردند و پرواز کردیم . وقتی در تهران به زمین نشستیم,
هوا ابری بود.(صفحه ی 14) از
سوی دیگر راوی در زمان حال تنها شخصیت حال نیست, زنی با موهای خرمایی , مردی با
حلقه ی توی دست , شاهزاده ی آشوری ,مردم , مادر , سربازها و... هر یک به نوعی با
راوی در تعامل روایی قرار می گیرند. علیرضا محمودی ایرانمهر قصد ایجاد کردن تنها
یک موقعیت خاص را ندارد, بلکه حواشی مربوط به این موقعیت را با دقت و جزئی نگری به
گونه ای پیش می برد که منطق داستانی و باورپذیری اش رقم بخورد. – ادیسه : راوی این داستان سوسکی است که در لابه
لای کتاب های یک کتابخانه به دنیا می آید. داستان هایی با چنین روایت , اگرچه کم
ولی نایاب نیستند. اما در ادیسه این حشره ی مشمئزبرانگیز به وسیله ی شاخک های حسی
اش در جایگاه یک موجود خردمند قرارمی گیرد که این خردمندی اش را مدیون محل تولد (
کتا بخانه ) و حضور درسرزمین خدایان می داند. شاید اگر مادرم جایی
دیگر تخم گذاشته بود, سرنوشت من نیز به گونه ای دیگر رقم می خورد.(صفحه ی 32) هراسی ازگفتن این
واقعیت ندارم که من در سرزمین خدایان زاده شدم. (صفحه ی 27) با وجود طعم خوب کاغذها و علاقه به کتابخانه,
راوی خود را درون این کتابخانه ی شکوهمند اسیر نمی کند. سفرش از بالای کتابخانه
شروع می شود, به اتاق ها وهال و حمام سرک می کشد, با خدایان آشنا می شود, عاشق می
شود, بلوغ و دگردیسی دوم و سوم را پشت سر می گذارد, طغیان می کند, به
قعر چاه های فاضلاب می رود... به همین دلیل ما تنها با یک روایت مرده و بی تحرک
مواجه نیستیم که مجبور باشیم در خلال گزارش های مبسوط و کسل آور ,منفعلانه به جهان
بینیِ کند و کاویِ راوی بنگریم . از
دیگر نکات برجسته ی این داستان انتخاب دقیق و هوشمندانه ی زاویه ی دید راوی است.
همه ی صحنه ها و توصیف ها دقیقاً ازدید یک سوسک روایت می شود. چین های تاخورده ی
یک ملحفه به رشته کوه های متوالی , تخت خواب به فلات, رادیو به جنگل سیم ها, یخچال به قله ی سفید, چرخ خیاطی به کارخانه ی
متروکه و... توصیف و تشبیه شده اند. 2.
حضور جهان هستی و چیستی این روزها زدن حرف های یک رده بالاتر از گفتمان
ها و توصیف های کاملاً ساده ,گناهی غیر قابل بخشش در داستان نویسی ایرانی
شده است,اصولی که در کلاس های داستان نویسی آن روزها ( این روزهایش را خبر ندارم)
با تاکید آموزش داده می شد. اینکه جهان بینی و ایدئولوژیِ سرراستی نباید توی
داستان باشد؛ می تواند نوعی از داستان نویسی باشد اما عدول از این فرضیه, منطقه ی ممنوعه
نیست. در داستان ادیسه نویسنده با انتخاب راوی ای غیرانسانی وارد این منطقه ممنوعه
ی این روزها می شود. این سوسک خردمند که در سرزمین خدایان زاده می شود؛ کتاب به
کتاب , طبقه به طبقه ی کتابخانه پیش می رود و ایده ها و افکارش را شاید همان گونه
که در کتاب ها برداشت کرده است, روایت می کند: زندگی سفری است از
چاه توالت تا بلندای المپ که در آن هیچ حقیقتی چنان که می پنداشتی ثابت و یگانه
باقی نمی ماند.(صفحه ی 28) راوی معتقد است مبدا این سفر (بدو تولد )به دلیل
جهل ذاتی و مطلق چاه توالت است که می تواند با رشد فیزیکی و عقلی تا بلندای المپ یا همان مقر آسمانی خدایان ادامه
یابد. پی یر گریمال در
فرهنگ اساطیر یونان و رم می گوید :" از همان ایامی که منظومه های هومری تنظیم
می شد, این کوه{ المپ} را مقر خدایان؛ به خصوص مکان زئوس می دانستند و از این
کوه به جای مقر آسمانی خدایان به کار می رفت ." در
این داستان مکان به طبقه ی فوقانی, میانی و تحتانی تقسیم شده است که نقش قابل
توجهی درشکوهمندی هیبت داستان دارد. به طوری که اگر مکان کم رنگ تر بود و حرکت های
راوی محدودتر, شاید لایه ی اول داستان به سختی قابل باور می شد. طبقه ی فوقانی,
کتابخانه است که محل تولد راوی , بروز اندیشه ها و کند وکاوهای متفکرانه ی اوست .
طبقه ی میانی, یک ساختمان که محل زندگی زئوس و پسرش است. کتابخانه نیز در آن قرار
دارد. اینجا راوی معشوقه اش را می بیند و از حضور رقیب نفرت و خشم نصیبش می شود: شاید بیشتر, بیزار از
این که آن دیگری با بوی همیشگی صابونش زیباروی گیسوبلند مرا به این سرزمین بیاورد.
بعدها فهمیدم صاحب آن بوی نفرت انگیزصابون , پسر زئوس است.(صفحه ی35) از حضور زئوس خشمگین است و بعد از دگردیسی سوم
سپاهی را برای نابودی اش مهیا می کند . در این طبقه ی میانی است که زندگی عادی
جاری است. البته پای معشوقه زیباروی راوی به این طبقه ی میانی اصابت نمی کند. او
روی مبل نشسته و یا روی تخت خواب است. معشوقه به طبقه ی فوقانی نمی رسد, اما متعلق
به طبقه ی میانی هم نیست. طبقه ی تحتانی, فاضلاب آشپزخانه است که هم آغوشی, شهوت,
جنگ, انقلاب و خشم در آن جا صورت می گیرد. چیدمان جمله های فلسفی و متفکرانه به شرط
مهیا نمودن دیگر فاکتورهای مورد نیاز چنین بستری, نه تنها زهر کلیشه وار بودن را می
گیرد که برپایی ساختمانی در خور و شآن جهان جستجوگر راوی, احتمالا ً خشم مدعیان
مخالف چنین داستان هایی را کمتر خواهد کرد. صاحب
خانه از سوی راوی زئوس نام می گیرد و در طول کل داستان مورد خشم و غضب نیز هست. تن
زئوس بوی بدی می دهد, مردمک چشم هایش مثل زرده ی فاسد تخم مرغ می ماند, غمگین
است... زئوس در فرهنگ اساطیری یونان خدای خدایان می
باشد که پس از شکست و غلبه بر پدرش فرمانروای آسمان و زمین می شود. اما راوی این
زئوس را دوست ندارد . در داستان ابر صورتی که با راوی مرده مواجه می
شویم, در واقع سیر چندین خاکسپاری گمنام تا یک خاکسپاری رسمی را دنبال می کنیم. در
خاکسپاری های گمنامِ راوی اگر چه نام و نشان و سنگ قبری نیست ,اما به وجودش کاملاً
مطمئن است. هویتش بر سرجاست حتی اگر دست و پا و بدن های دیگری به او اضافه شود. با
ورود به تهران و استقبال مردم,عکس دیگری روی تابوتش می رود و در نهایت هم همان عکس
بر سرمزارش گذارده می شود ؛ در حالیکه عکس خودش برسرمزار دیگری است. به محض اینکه
راوی باید از سوی دیگران روایت شود, به اشتباه روایت می شود؛ اما زمانی که خودش ,خودش
را روایت می کند, صحیح روایت می شود. در داستان خواب شفیره ها مرز واقعیت و خیال در
انتهای داستان گم می شود. شخصیت مرد این داستان سعی در القای چنین جهانی به همسرش
برای تسکین مرگ فرزندشان دارد. اگرچه ادغام این مرزها می تواند لذت خوبی برای
خواننده به همراه داشته باشد؛ اما تکرار و یادآوری چندباره اش به خواننده هم
زیباشناسی داستان را آُسیب پذیر می نماید و هم داستان را به قطعیت بیشتری پرتاب می
کند. در حالی که بستر چنین داستانی می باید
براساس عدم قطعیت شکل بپذیرد. به همین دلیل در داستان شفیره ها جهان هستی و
نیستی وجهان واقعیت و خیال در تعامل و رویارویی تناقض گونه ی ماهیتی خود به خوبی
قرار نمی گیرند.
مجموعه داستان ابر صورتی با ایجاد موقعیت های گوناگون , راوی های متفاوت ,
توصیف های زیبا و نیز تلاش در ساخت و ایجاد لایه های بعدی داستان می تواند مجموعه
ی خوش خوانی محسوب شود. هی بهار از من می گذرد که تابستانم کند یا اخرایی رنگ و خش خش ناک ؟ بهار که به ته رسید خیابان جوانمرگ باران شد کوچه بغض آواز پنجره خونین شتک ..... آینه فهمید که شکوفه خشک شده ام که دیگر گیلاس نمی شوم دیگر شراب نمی شوم . تابستان 89 دلم چند وجب خدا می خواهد تا کوچه بن بست های پژمرده ی شهر را تنها قدم نزده باشم ! دیماه ۸۸ ۱) تا نحسی این روزها برود تا خون از صورت این شهر پاک شود حواست به باغبان تبر به دست باشد که حواسش به انهدام جنگل است و تحقیر باران و قتل کفش دوزک آذر ۸۸ ۲) بار دگر پیروزی به جاست چراغی بر سرای این جنگل جان گرفته بیفروزی تا آفت این خرمن ملخ زده بسوزی آذر۸۸ این روزها خیلی باهم حرف مون میشه . هی قهر و آشتی . کل کل داریم زیاد . راضی میشم و نمی شم . یه روز می گم اصلن نیستی و بیخودی همه رو سر کار گذاشتی . یه روز دیگه قربون صدقه اش می رم و می گم عجب خری ام من که فکر می کنم تو نیستی . با هر خماری و تولک رفتنی نیست میشه و با هر شادی و اشک شوقی هست میشه . نمی دونم آخر ماجرامون چی میشه . دست کم من می خوام باهاش جکار کنم ؟ حالا این هاش بماند برای خودم ...... اما امروز امروز از اون روزها بود که هست شده بود و هی می گفتم دیدی ابن قانون عمل و عکس العمل هنوز جواب میده . امروز بد به دلم نشسته بود و بد شنگول بودم که هست . امروز از اون روزهایی بود که با غرور به رابطه مون فکر می کردم . خلاصه که امروز دوستش داشتم ..... تا بعد
| Design By : Pars Skin |
